جنون تمرين باShaun Ts،فروش ويژه،سخت ترين برنامه تمريني،DVD

جنون تمرين باShaun Ts،فروش ويژه،سخت ترين برنامه تمريني،DVD

توضيحات
جنون تمرين باShaun Ts،فروش ويژه،سخت ترين برنامه تمريني،DVD ***09118506072***09352191655
 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
roman دليار(18)

roman دليار(18)

وقتي ديدم پاسخي نمي ده سري تكان دادم و گفتم : متوجه نميشم.. حرفت و واضح بزن ! نفس عميقي كشيد و نگاهش و به نگام دوخت.. لبش و با زبون تر كرد و گفت : با هم مي مونيم.. پيشونيم و چين دادم و با اخم و تعجب نگاهش كردم.. !!!ادامه داد : من يه مدت وقت مي خوام تا اوضاعم و رو به راه كنم.. بايد برم سفر و بيام.. شركت و سر و سامون بدم.. بعد هم وقت كنم و يه جوري با عموت صحبت كنم.. پرسيدم : صحبت براي چي..؟؟ - كه رضايت بگيرم.. - رضايت چي..؟؟ اخم كرد و كلافه سرش و تكان داد و گفت : اذيت نكن ديگه.. - اذيت چيه؟؟ متوجه منظورت نمي شم.. ؟؟!! - براي ازدواجمون.. آشكارا جا خوردم.. ازدواجمون..؟ ازدواج من و اون؟؟ با سپهر..؟؟ با پسر عموي ناتني..؟؟ بقيه چي مي گفتند..؟؟ عمو چه فكري در موردمون مي كرد..؟؟ اصلا.. مهمتر از همه.. يعني واقعا دوستم داشت ...؟؟ از كجا معلوم بعد از يه مدت ازم خسته نمي شد و ولم نمي كرد..؟؟ با يه احساس دو ماهه..؟؟ آروم و با تمسخر پرسيدم : ازدواجمون..؟؟ مطمئن سري تكان داد و گفت : آره.. پس چي؟؟ - ما.. اصلا.. حرفي از ازدواج بين ما نبود.. ! ما اصلا حرفي در اين باره با هم نزديم.. - الان داريم مي زنيم.. خندم گرفت.. گفتم : سپهـــر...! من..؟؟ ازدواج.. اصلا فكرش و نكردم.. - فكر كردن نمي خواد.. ازدواج با من هيچ چيز پيچيده اي نيست.. فقط مكان زندگيمون عوض ميشه.. خنديدم ولي آروم : سپهر اين حرف و نزن.. من.. اصلا ازدواج برام زوده.. !! پوزخند زد و گفت : اين حرف ها چيه.. ؟؟ زود كدومه..؟؟ تو بيست سالته.. منم 26 سالمه ! بچه كه نيستيم.. با پا فشاري گفتم : من هنوز هيچ تصميمي براي زندگيم نگرفتم. .. بي خيال گفت : مهم نيست.. هر تصمي بگيرم من باهاتم.. من نه با درس خوندنت.. نه با كلاس رفتنت.. حتي بعد ها كار كردنت مشكلي ندارم !! در كنار من هر كاري مي توني بكني.. هاج و واج نگاهش كردم.. چه راحت بريده بود و دوخته بود.. ! حالا هم داشت تن من مي كرد.. گفتم : واسه ازدواج يه علاقه ي قلبي و محكم لازمه.. چشماش و گشاد كرد و به سمتم خم شد و گفت : يعني تو به من علاقه نداري..؟؟ گيج شدم.. گفتم : چرا..! اما نه براي ازدواج.. صاف ايستاد و بلند گفت : پس بگو تا حالا من و گير آوردي..!! اگه من و دوست نداشتي و از من خوشت نمي يومد پس چرا اين رابطه رو شروع كردي..؟؟ عصبي گفتم : ما فقط دو ماه با هم دوستيم.. بلند و محكم گفت : تو بگو دو روز ! فرقي نمي كنه كه.. من به خودم و علاقه م مطمئنم.. من يه روز " دو روز نيست كه دوست دارم.. ته دلم لرزيد.. اولين بار بود كه مي گفت دوسم داره !! البته به نوعي.. با اين حال گفتم : نگو كه چندين سال هست كه من و دوست داري.. ؟!!؟؟دستي به گردنش كشيد و اروم تر ادامه داد : نه.. چندين سال نيست ! اما تو همين مدت اندازه ي چندين سال شناختمت.. !نگاهش كردم.. من دوستش داشتم.. در اين شكي نبود ! اما.. پرسيدم : اصلا دقيق بگو من و از كي دوست داري؟؟ كلافه گفت : چه مي دونم ... يادم نيست !!و نگاهش و به دور دست دوخت.. پافشاري كردم و گفتم : بايد بگي !.. فكر كن و بگو.. !!! كلافه يك پايش را تكان ميداد.. نزديك به 2 دقيقه اي گذشت.. گفتم : من منتظرما.. چيني به پيشونيش انداخت و گفت : از همون موقع كه اومدي با ما زندگي كني.. - يعني از اون موقع دوسم داشتي؟؟ - دوست داشتن كه نه.. اما توجه م بهت جلب شد.. ! - خب.. ؟؟ - همين ديگه.. ! - سپهر بگو ديگه.. - چي بگم؟؟ از همون موقع ها ديگه.. مي خواي اعتراف بگيري؟؟ - و تو هم به خاطر همين داري فرار مي كني؟؟ لبخند كج و كمرنگي زد و چيزي نگفت .. كمي مكث كرد و گفت : خب.. تو جدي بودي.. اجازه نمي دادي كسي زياد بهت نزديك شه ! اما با نزاكت بودي.. سرت به كار خودت بود.. كار به كار كسي نداشتي ! اون روز كه مريض شدم.. يادته؟؟ سر تكون دادم.. - اون روز فهميدم كه مي توني مهربون باشي.. يعني مهربون هستي ! خنديد و اضافه كرد : آشپزيت هم كه خوب بود.. آروم تر اضافه كرد : اون روز شبيه مامان ها بودي.. چند لحظه مكث كرد و گفت : تو فرارمون در قبالت احساس مسئوليت مي كردم.. نگرانت بودم.. دوست نداشتم ناراحت باشي يا خطري تهديدت كنه.. نگاهم كرد و گفت : لوس نبودي.. قصد جلب توجه هم نداشتي.. كم كم فهميدم از اينكه كسي حواسش به تو باشه يا تو به كسي توجه كني كلافه ميشم.. من .. تو رو فقط واسه خودم مي خواستم.. و آروم تر ادامه داد : فقط تو رو واسه خودم مي خوام.. فلبم تند تند مي زد.. تو دلم قند آب مي شد.. ادامه داد : شيك و خوشگل هم كه بودي.. چشمكي زد و با چشماي شيطون گفت : و خوش هيكل ! سريعا اخمي كردم تا حساب كار دستش بياد كه باعث شد بلند بخنده.. كنارم نشست و دستم و تو دستش گرفت.. حرفي نزدم ! با انگشتانم بازي مي كرد .. در اصل قلبم و به بازي گرفته بود !پرسيدم : قبلا چي..؟؟ از من بدت نمي يومد.. ؟؟همانطور كه سرش پايين بود گفت : نه.. بدم نمي يومد ! گفتم كه سرت به كار خودت بود.. ازت بدم نمي يومد ! ولي دوست هم نداشتم.. نگاهم كرد و ادامه داد : هيچ وقت از تو.. مهراد.. مامانت.. حتي بابات نفرت نداشتم.. صورتش سخت شد و گفت : اما اونا.. عمه ت اينا.. ازشون نفرت دارم ! گفتم : اونا عمه و بچه هاي عمه ي من هستن..خانواده ي من هستن..من جزيئ از اونا هستم !!! جدي و بلند گفت : اونا خانواده ي تو نيستن.. خانواده ي تو مامانت و بابات و مهراد بودن !! الان هم كيومرثه.. الان منم ! بعد ها هم منم.. خندم گرفت.. خيلي مالكانه حرف مي زد !!! كمي در سكوت گذشت.. بلند شد و دستم و كشيد و گفت : پاشو بريم يه چيزي بخوريم.. من گشنمه.. و دستم و كشيد ! چرا بايد امروز و به خودمون زهر مي كردم..؟؟؟ بلند شدم و همراهش حركت كردم.. خيلي حرف هاي ديگر بود كه بايد مي زدم.. اما ترجيح دادم فعلا اين بحث و تمومش كنم !! من دوستش داشتم.. به خودم كه نمي تونستم دروغ بگم.. به اتفاق هم و به انتخاب من قهوه و كيك شكلاتي خورديم.. گوشيم داشت پي در پي زنگ مي خورد.. پژمان بود.. نيم نگاهي به ساعت مچي ام انداختم.. 11:10بود.. به سپهر كه موشكافانه نگاهم مي كرد گفتم: من ديگه بايد برم.. الان ِ كه اينا همه شهر و خبر كنن.. - به اين زودي..؟؟ لجم گرفت ! گفتم : مثه اينكه متوجه نيستي من تو يه كشور غريب " تنها.. بي اجازه از خونه زدم بيرون !! - تنها كه نيستي.. ! - اونا كه اينو نمي دونن.. - خب بهشون بگو !!! با تعجب نگاهش كردم.. اين چيزي تو سرش خورده بود..؟؟ ------------------------------------------------------------------ با من تا نزديكي خونه اي كه مستقر بوديم اومد تا تنها برنگردم.. موقع رفتن وقتي يادآور شد كه 4 روز ديگه به سوئد ميره و نزديك به يك ماه ديگه بر ميگرده واقعا دلم گرفت.. مطمئن بودم كه نبودنش سخت مي گذره.. !! موقع خداحافظي با اينكه از الان سخت دلتنگش بودم " اما به خداحافظي ساده اي بسنده كردم و دستم و پيش بردم تا باهاش دست بدم.. او هم دستم و در دستش فشرد و گفت : همين..؟؟ نگاهش كردم.. خودش پيش قدم شد و من و به سمت خودش كشيد.. سرم نرسيده به شا نه اش قرار داشت.. آروم گونه ام و بوسيد و دوباره من و به خودش چسباند .. هميـــن ! كافي بود.. كلي حس خوب و اعتماد به دلم سرازير شده بود.. خودم و ازش جدا كردم و گفتم : من بايد برم.. ديرم شده.. مواظب خودت باش ! و با قدم هاي سريع و بلند " قبل از اينكه اشك هام سرازير بشه ازش دور شدم.. زود خودم و به خونه رسوندم و پس از نفس عميقي كه براي مسلط شدن خودم كشيدم زنگ و فشردم.. حدس مي زدم كه يه دعوا و بحث حسابي در كار باشد.. ياسمن در و باز كرد و با ورودم به داخل لحظه اي سكوت شد.. دهان باز كردم تا سلام بگم كه صداي داد پژمان بلند شد : تا حالا كجا بودي..؟؟؟ شوكه شدم و متعجب نگاهش كردم.. همه دور نشسته بودند و نگاهمان مي كردند.. هنور مبهوت بودم كه صداي نعره ش بلند شد : تا الان كدوم قبرستوني بودي؟؟ حالا ديگه گوشيت و جواب نميدي..؟؟ بـــــــــگو تا حالا كجا بودي..؟ چطور اينقدر خودسر شدي كه سرت مي ندازي پايين " تو يه كشور غريبه تنها ميري بيرون.. دلت تنگ شده..؟؟ دلتنگي.. يه كلام اون دهنم لامصبتو باز مي كردي " يكي باهات مي يومد.. مي دوني از صبح تا الان چي كشيديم..؟؟ بگو كجا بودي..؟؟ دهنت و باز مي كني يانه..؟؟ اصلا با كي بودي.. ؟؟ همانطور كه دهنم از تعجب نيمه باز بود پلك زدم..از صداي فريادش قلبم تو دهنم بود.. اين داشت با من اينطور صحبت مي كرد..؟؟؟ آب دهانم و قورت دادم.. نگاهم و دور چر خاندم.. آيدا.. آرش ؛ خانوم بابايي ؛ امير.. عمه نسرين نگران و ياسمن مشكوك نگاهم مي كرد.. گوشي تو دستم صفحه ش خاموش روشن مي شد.. نفس لرزاني كشيدم و محكم گفتم : حد خودت و بدون پسر عمه.. من تا حالا بابام يا عمو كيومرث سر من داد نزدن.. بهتر تو حد خودت و بدوني !! ضمنا.. من اصلا لازم نمي بينم براي تو توضيح بدم .. بزرگتر من تو نيستي .. !! اگه توضيحيه بايد براي عمو يا عمه نسرين بگم.. حالا هم بهتر ديگه صداتو براي من بلند نكني ! !!! و نگاهم و جدي و پرغيض به صورتش دوختم.. رفته رفته صورتش داشت به كبودي مي زد.. قدمي جلو اومد و گفت: چه زري زدي..؟؟ اينقدر گستاخ شدي كه تو روي ما وايميستي؟؟ تقصير دايي كيومرثه كه تو رو اينقدر پرو كرده.. اما من آدمت مي كنم .. لجم گرفت.. قدمي جلو گذاشتم و به جاي هيچ غلطي نمي توني بكني گفتم : تو هيچ كاري نمي توني بكني.. دارم بهت ميگم.. صدات و براي من بالا نبر ! مواظب حرف زدنت باش.. نزار اون چيزي كه لايقته بهت بگم. بي تو هيچ ربطي نداره من كجا بودم و با كي بودم.. !!!!! و به سمت عمه نسرين برگشتم و گفتم : مي دونم نگران شديد..حق دارديد عمه ! كار من اشتباه بود.. من تو يه تصميم آني بلند شدم رفتم بيرون.. خودتونم كه مي دونيد ! من اينجا رو مثه شهر خودمون مي شناسم..پس جاي هيچ نگراني اي نبود !! اما با اين همه حال اگه تمام اين داد و فرياد و حتي 10 برابرش و شما سرم مي زديد لحظه اي ناراحت نمي شدم. چون شما بزرگترميد و من بايد به شما توضيح بدم.. اما خواهشا به اين پسرتون حالي كنيد كه تو كاراي من دخالت نكنه و خودش و بزرگتر من ندونه.. درسته من خانوادم فوت كردند.. اما صغير كه نيستم.. لطف كنيد بگيد صداشم ديگه به روي من بلند نكنه وگرنه دفعه ي ديگه ي طور ديگه جوابش و ميدم.. ! و با لج و نفرت به پژمان نگاه كردم.. او هم با صورتي سرخ نظاره گر من بود.. با صداي عمه نسرين به سمتش بر گشتم : دليار.. قبول كن اشتباه كردي !!! من از صبح تا حالا نصفه جون شدم.. اگه تا يه ربع ديگه بر نمي گشتي مجبور بودم زنگ بزنم كيومرث ! تو يه دختر تنها.. نباد تنهايي مي رفتي بيرون !! يعني اينجا يه نفر پيدا نبود كه با تو بياد..؟؟ سرم و انداختم پايين و به انگشتاي دستم كه تو هم قلابشون كرده بودم خيره شدم.. آروم گفتم : همه خواب بودند.. عمه گفت : قبول كن كه نبايد مي رفتي.. براي اينكه قائله رو ختم كنم گفتم : حق با شماست.. معذرت مي خوام ! و به احترام به خانوم بابايي نگاه كردم و گفتم : همينطور شما.. عذر مي خوام كه صدام و بلند كردم و نگرانتون كردم.. ! خانوم بابايي لبخند كمرنگي زد و گفت : باور كن ما فقط نگرانت بوديم.. اگه خداي نكرده بلايي سرت مي يومد ما بايد جواب آقا كيومرث و چي مي داديم.. ؟؟ براي اينكه زودتر تمومش كنن سرم و پايين انداختم و سري به نشونه ي تاييد تكون دادم.. پژمان دهن باز كرد و گفت : ولي من هنوز.. عمه نسرين با جديت براي اولين بار تمام اين مدت ها رو به پژمان گفت : تمومش كن ديگه.. تا من هستم به تو نميرسه.. !!! سعي كردم لبخندي كه مي خواد از كنف شدن پژمان رو لبم و بشينه رو كنترل كنم.. اما.. متاسفانه.. مثل اينكه پژمان ديد.. چون با حرص لبش و گزيد و من خوشحال به اتاق برگشتم.. !!! عمو و مهندس بابايي تماس گرفتند و گفتند جلسه شان زودتر تمام شده و در راه هستند.. براي ناهار منتظر انها مانديم.. با رسيدن عمو كيومرث " پژمان دوباره اين جنجال و به پا كرد و اتيش بياره معركه شد.. اينقدر عصبانيم كرد كه دوباره حرفهاي صبح و با لحن تند تري برايش تكرار كردم .. نزديك بود به هم بپريم و يقه ي يكديگر و بگيريم كه عمو با صداي بلند و تحكم آميز گفت : تمومش كنيد ديگه ! خجالت بكشيد.. هر دو لب گزيديم و ساكت شديم..عمو رو به پژمان گفت : ا ز تو بعيده جلوي جمع و چندتا بزرگتر همچين رفتاري از خودت نشون بدي.. !!! و رو به من گفت : تو هم تمومش كن.. بايد احترام پسر عمه ت و نگه داري.. بعد از ناهار هم در مورد اين موضوع با هم حرف مي زنيم.. !!! و با نگاهي هشدار دهنده به من نگاه كرد.. حرفي نزدم و سرم و پايين انداختم !! يعني بيرون رفتن من تا اين حد جار و جنجال داشت...؟؟؟ سپهر خدا بگم چيكارت نكنه... ---------------------------------------------------------------------------------- بلاخره سفر 14 روزه ي ما به پايان رسيد.. گرچه بقيه روزها به قهر و چشم غره هاي من به پژمان گذشت.. اما باز برايم خاطره اي شد.. صحبت با عمو كيومرث هم ساده تر از ان چيزي كه فكر مي كردم گذشت.. من با آرامش دلايل دروغي و شرايط رفتن و برايش توضيح دادم و اجبارا به دروغ يكي از مكان هاي تفريحي كه واقعا هم با خانواده ام در آنجا خاطره داشتم را نام بردم و عمو قانع شد.. البته قانع كه نشد.. ! در واقع سخت نگرفت.. او هم ياد آور شد كه بي خبر رفتنم و نامه گذاشتنم اشتباه و نوعي بي احترامي بود و در اخر گفت كه : بيشتر از همه از نوع برخورد و دهن به دهن گذاشتنم با پژمان دلخور است و انتظار همچين برخورد را از من نداشته !! اين را ديگر راست مي گفت.. خودم هم از رفتارم جلوي ديگران شرم زده بودم.. گرچه به اين باور بودم كه رفتارم حق و لايق پژمان بود و حتي جا داشت سيلي هم به گوشش مي زدم. اما خب .. رفتارم درست نبود !! بعد از برگشت ؛ خونه بدون سپهر واقعا برايم خالي بود.. او رفته بود و روزي 2 – 3 بار تماس مي گرفت و با من صحبت مي كرد.. و هر بار كه ازمن مي پرسيد كه بعد از برگشتنم به خونه چه شد و چه بر من گذشت " من طفره مي رفتم و جواب واضحي نمي دادم.. زيرا دليلي نمي ديدم از بحث خودم و پژمان برايش بگويم و او را حساس كنم ! نزديك به 15 روز از رفتن سپهر گذشته بود و من هم سرگرم كلاس زبان و برنامه هاي جانبي اش بودم.. تنها يكبار با نازيلا به بيرون و گردش رفتم كه در اين يكبار اينقدر كه سپهر تماس گرفت تا ببينه با كي " كجا هستم " موجب شك نازيلا شد و من هم ناچارا خيلي زود به خونه برگشتم.. در اين ميان تنها حركت مثبت " صحبت درباره ي بيرون رفتن كيانوش و سپهر در نبود ما با ازيتا و آذين بود " كه با هزار دردسر از كيانوش پرسيدم و او برايم توضيح داد كه روز گردش به اصرار سپهر و با خود راهي كرده بودند و او قصد رفتن نداشت و در آخر با خنده اضافه كرد كه همه ي ناز و اداي آذين بي نتيجه مانده و بعيد مي داند كه سپهر دم به تله ي آذين دهد.. اين حرف كيانوش در عين خوشحالي كلي نگرانم كرد.. دوست نداشتم حسادت كنم.. اما آذين و يك رقيب جدي براي خود مي ديدم.. !!! با اين حال اجازه دادم مرور زمان همه چيز را مشخص كند.. .. --------------------------------------------------------------------------------------- 24 روز از سفر سپهر و برگشتن ما از سفر مي گذشت..كارهاي مراسم كيانوش در واقع همه اكي شده بود و همه منتظر برگشت سپهر و رفتن به خواستگاري بودند ! كيانوش و عمو يادآور شده بودند كه محال است در نبود سپهر به خواستگاري بروند و مراسمي برگزار كنند.. و من هر بار به شوخي مي گفتم : مگه سپهر پدربزرگ داماده؟؟ و كيانوش با خنده و شوخي گفت : از پدربزرگ هم اون ورتر.. بايد باشه و از تجربياتش استفاده كنم.. من هم نا خودآگاه براق شدم و پرسيدم : مگه تا حالا چند بار خواستگاري رفته؟؟ كيانوش با شيطنت خنديد و گفت : خواستگاري كه نـــــه !!! اما تجربياتش گرانبهاست.. تازشم.. اگه سپهر نباشه آذين خواستگاري و بهم مي زنه.. عمو با صداي بلند خنديد و من هم بدون هيچ لبخندي روم و برگوندم.. حق داشتند كه بخندند.. اونا كه نمي دونستند چه آتيشي تو جون من افتاده.. از حرص ناخنم و به دندون گرفتم.. بايد فكري مي كردم !!!------------------------------------------------------------------------------- نگاهي به ماشين پژمان كه مقابل در پارك شده بود انداختم.. پژمان اينجا چي كار مي كرد..؟؟؟ كيفم و به دنبال پيدا كردن كليد جستجو كردم.. پس از كمي زير و رو كردن ؛ كليد و پيدا كردم و كليد و در قفل چرخاندم.. با پا گذاشتنم به حياط چشمم به ماشين عمو كيومرث و همچنين ماشين سپهر كه جلوتر پارك بود افتاد.. متعجب از اينكه چرا عمو اين وقت روز خونه ست به سمت پله ها رفتم كه نگاهم تو يه جفت چشم مشكي قفل شد.. چشمانم گشاد شد و زبونم بند اومد.. سپهر؟؟؟ اينجا...؟؟ كي برگشته بود..؟؟ نگاهي به پنجره ي سالن و در ورودي انداختم.. سپس پله هاي بالا رفته رو برگشتم.. سپهر در پار كينگ به ماشينش تكيه داده بود و من ورانداز مي كرد.. تنها لبخند كوچك و كمرنگي رو لبش بود.. از اين همه خونسردي و بي تفاوتيش حرصم گرفت..! حالا كه چي...؟؟؟ منتظر مونده كه من برم سراغش..؟؟ در نتيجه منم از همونجا لبخندي زدم و دستي براش تكان دادم و پله ها رو بالا دويدم.. تو دلم خنديدم . يك يك مساوي !!!! با باز كردن در ورودي نگاهم به عمه نسرين و ناهيد و پژمان و عمو افتاد.. به انها سلامي كردم و پله ها رو بالا دويدم..در اتاق و باز كردم و كيف و گوشي مو رو تخت رها كردم.. مقنعه ي مشكي مو از سرم كشيدم و با دست ديگه ام موهام و كه از كليپس خارج شده و دورم ريخته بود و جمع كردم.. داشتم دكمه هاي مانتوي صدري رنگ و باز مي كردم كه در باز شد و سپهر اومد داخل و در و پشت سرش بست.. با اينكه از ديدنش كلي خوشحال بودم اما به زدن لبخندي اكتفا كردم و به سمتش چرخيدم و گفتم : رسيدن به خير. خوبي؟؟ همانطور كه به در تكيه داده بود و نگاهم مي كرد ؛ جدي گفتم : مرسي.. ! - كي اومدي..؟؟؟ اصلا انتظار ديدنت و نداشتم.. پرسيد : جدي..؟؟ نگاهش كردم . خودش ادامه داد : - يكي " دو ساعت پيش.. لبخندي ديگر زدم و مانتو رو از تنم در آوردم.. كشو رو باز كردم تا بلوزي ازش بردارم.. از اينه نگاهش كردم تا نگاهم و ديد پرسيد : چي شده ؟ تي شرت سرخابي رنگي از كشو بيرون كشيدم و برگشتم سمتش و گفتم : چي چي شده..؟؟ اَبروش و كمي بالا كشيد و گفت : چرا اينطوري مي كني..؟؟ گفتم : چطوري..؟؟ بلند گفت : رفتارت چرا اينطوري شده..؟؟ انگار از ديدنم خوشحال نشدي.. و پوزخندي زد ! راست مي گفت.. باهاش سرد برخورد كرده بودم.. حتي خودمم دليلش ودقيق نمي دونستم.. فقط يه لحظه قلبم مالامال از حرص شده بود.. لبخندي زدم و گفتم : ديوونه شدي..؟؟ معلومه كه خوشحال شدم.. اصلا انتظار ديدنت و نداشتنم.. !باز پوزخندي زد و نگاهم كرد.. براي اينكه حرف و عوض كنم گفتم : حالا لطفا چند لحظه پشت در منتظر مي موني من لباسم و عوض كنم.. ؟؟سرش و كمي بالا گرفت و با حالت بي تفاوتي گفت : همينجا عوض كن.. من نگاه نمي كنم ! و نگاهش و به من دوخت.. وقتي ديدم نگاهش و بر نمي داره با خنده گفتم : الان داري نگاه نمي كني ديـــگه...؟؟؟؟چشماتو درويش كن.. برو بيرون !! باز شد همون سپهر مهربون و شيطون و در حالي كه به سمتم مي اومد چشماش برق زد.. خودم مي دونستم تاپ سبزي كه پوشيدم زياد مناسب نيست.. با اين حال براي اينكه از دستش فرار كنم خونسرد گفتم : اوكي..تو همينجا بمون ! من ميرم بيرون لباس عوض كنم.. الان ميام . تا خواستم از كنارش رد بشم و به سمت در برم دستم و چسبيد و من و به سمت خودش كشيد.. باز اين نگاه و اين عطر و اين گرماي دوست داشتتي.. دستش و دور كمرم حلقه كرد و گفت : چرا فرار مي كني..؟؟؟ و سرش و به گوشم نزديك كرد و همانطور كه لبهاش به گوشم و صورتم مي خورد گفت : اصلا استقبال جالبي نبود.. سرش و تو موهام فرو كرد.. كمرم و محكم داشت مي فشرد.. براي اينكه بيشتر ادامه نده گفتم : سپهر الان يكي مياد بالا.. جوابي نداد !! باز داشت پيش مي رفت كه كلافه گفتم : الان وقتش نيست.. سرش و عقب كشيد و گفت : پس كي وقتشه..؟؟ من.. دلم برات تنگ شده بود.. اما .. مثه اينكه تو.. و با غيض نگاهم كرد . خودم و عقب كشيدم و گفتم : دلتگيت فقط اينطوري رفع ميشه...؟؟؟ الان يكي بياد بالا ما مي خوايم چي كار كنيم.. ؟؟ هنوز يه دستش پشت كمرم بود.. حقيقتش اين بود كه از نزديكي بيشتر با او مي ترسيدم.. گرچه در اين دو – سه ماه به من ثابت كرده بود كه جنبه اش بالاست و حد خودش و مي دونه.. اما باز دوست نداشتم زيادي برايش در دسترس باشم.. مخصوصا كه عاقبت رابطمون و نمي دونستم و مهمتر از همه اينكه به خودماطمينان نداشتم.. دهان باز كرد تا چيزي بگه كه ناگهان دستگيره ي در بالا پايين شد و تقه اي به در خورد.. از ترس نفسم بند اومد.. دوباره چندين ضربه به در خورد.. با صدايي لرزان پرسيدم : بله..؟؟؟ - سلام . در چرا قفله..؟؟ باز كن در و !! ديدم طول كشيد بياي پايين اومدم دنبالت.. ياسمن بود.. ! ياسمــــــن..؟؟ پس من چرا تو سالن نديده بودمش..؟؟ با ترس به سپهر نگاه كردم.. خونسرد نگاهم مي كرد.. ياسمن اينبار بلند گفت : دليار..؟؟ زنده اي..؟؟ گفتم : الان ميام ياسمن.. دارم لباس عوض مي كنم.. تو برو" من الان ميام !!! ياسمن باشه اي گفت و صداي قدم هاش اومد.. با ترس و غيض سپهر و نگاه كردم و پچ پچ كنان گفتم : ديدي گفتم يكي مياد..!!! حالا خوب شد در قفل بود.. دعا كن صدامون و نشنيده باشه.. در حالي كه دوباره دستم و مي كشيد گفت : شنيده باشه ! براي من مهم نيست.. ! محكم و با حرص اما همانطور آروم گفتم : ولي واسه من مهمه.. ! من و رها كرد و در حالي كه به سمت در مي رفت گفت : واسه تو همه چي مهمه غير از مـــــن.. ! و از اتاق خارج شد و در و پشت سرش بست ! چرا اين پسرها فكر مي كنن به هر خواستشون بايد تن داد ..؟؟ از حرص محكم نفسم و بيرون دادم و سريع لباسم و عوض كردم.. با نگاهي در اينه و از شلوار عوض كردن پشيمون شدم و با همان شلوار كتان مشكي كه از بيرون امده بودم به پايين رفتم.. پس از خوش و بشي دوباره در كنار عمه ها نشستم و به صحبتشان گوش دادم.. با عمو درباره ي مراسم كيانوش و خانواده ي رحيمي صحبت مي كردند.. ياسمن خودش را به سمتم خم كرد و گفت : چه عجب.. گفتم تو اتاق بلا ملا سرت اومده..؟؟!!!! عادي گفتم : داشتم تلفني حرف مي زدم.. بعدشم لباس عوض كردم و الان هم كه در خدمت شمام ! آروم تر گفت : اين دختره.. دوست دختر كيانوش و ديدي؟؟ سري تكن دادم و گفتم : آره.. يه بار ديدم ! ياسمن صورتش و چين داد و پرسيد: چطوره..؟؟خوبه..؟؟ خوشگله..؟؟؟؟ - آره خوشگله.. ! دختر خوبيه.. من كه ازش خيلي خوشم اومد ! اصلا فيس و افاده اي نيست.. در حالي كه دوباره صاف مي نشست گفت : خدا رو شكر.. حوصله ي يه ادا اطواري و تو خانواده ندارم.. دوست داشتم بهش بگم تو خودت آخر ادا و ناز هستي " ولي نگران نباش ! يه حريف قدر داري.. آذين جــــــــون !!! اما لب به دندون گرفتم و سكوت كردم.. پژمان زير چشمي نگاهم مي كرد و از سپهر هم خبري نبود.. عمو و عمه ها هم به توافقا تي رسيده بودند.. !!! پس از رفتن عمه ها " دقايقي بعد كيانوش به منزل برگشت و من هم در چيدن ميز شام به پروين خانم كمك كردم.. لحظاتي بعد سپهر پايين امد و در كنار عمو نشست و مشغول صحبت شدند.. پارچ دوغ و كه رو ميز گذاشتم " صداي پروين خانم هم بلند شد : شام آماده ست.. بفرماييد تا سرد نشده.. ! كيانوش از پله ها پايين مي يومد كه عمو و سپهر هم بلند شدند و سر ميز اومدند.. عمو در راس ميز نشست و من هم كنار دستش و در مقابلم كيانوش و سپهر كنار هم نشستند.. ! داشتم سالاد مي ريختم كه كيانوش به سپهر گفت : چه خبرا.. سفر خوش گذشت..؟؟ چه عجب برگشتي..؟؟ سپهر همانطور كه غذاش و مي جويد گفت : برو خدا رو شكر كن كار هام زود تموم شد.. وگرنه 10 – 15 روز ديگه بايد مي موندم.. ! كيانوش گفت : حالا همه رو گرفتي..؟؟ سپهر سري به تاييد تكان داد.. نمي دونستم در چه مورد صحبت مي كنند و در نتيجه كنجكاوي هم نكردم ! سپهر لقمه اش و قورت داد و پرسيد: تو چي كار كردي..؟؟ قرار خواستگاري گذاشتين..؟؟ و نيم نگاهي به عمو كيومرث انداخت.. كيانوش هم به عمو نگاه كرد و گفت : نمي دونم.. هنوز معلوم نيست.. !! عمو همانطور كه آروم غذاش و مي خورد گفت : بهشون خبر بده آخر هفته مي ريم ديدنشون.. گرچه اينا همه فرماليته ست.. شما كه باغ نامزديتون و هم انتخاب كرديد.. !!! سپهر خنديد.. عمو ادامه داد : ولي خب... باز اين مراسمات بايد انجام شه ! كيانوش پرسيد : آخر همين هفته..؟؟؟ عمو گفت : آره.. 2 روز ديگه !!! چيه زوده..؟؟؟ مي خواي بزاريم هفته ي ديگه.. ! كيانوش با هول گفت : نــــه.. نه ! دير هم هست. .. همه به حرفش خنديديم . عمو خودش ادامه داد : امروز با ناهيد و نسرين صحبت كردم.. خلاصه اگه باهاشون هماهنگ نمي كردم ناراحت مي شدن.. ! كيانوش با نگراني گفت : عمه اينا چي گفتن..؟؟ حرفي نزدند..؟؟ عمو نيم نگاهي بهش انداخت و گفت : نه.. چي مي خواستن بگن؟؟ كلي هم خوشحال شدن.. ! سپهر پوزخندي زد.. نگاه ها به سمتش برگشت.. كيانوش براي اينكه حرف و عوض كنه گفت : راستي.. خب شد اومدي ! اين آذين كچلم كرد.. حس كردم لقمه تو گلوم گير كرد.. دست بردم و ليوان ِ دوغ و برداشتم و به لبم نزديك كردم . سپهر با سرخوشي و شيطنت پرسيد : چرا..؟؟ كيانوش همانطور كه غذاش و عقب جلو مي كرد گفت : از بس سراغت و ميگيره.. ! هي مي پرسه كي رفت..؟ كجا رفت..؟؟ كي مياد.. هي اومد ؟؟!! نيومد.. ديگه حال من و بهم زده.. سپهر خنديد.. واااي خـــــــــدا ! دوست داشتم خودم و از رو ميز خم كنم و محكم بزنم تو صورتش.. ! مسخره.. نيشت و ببند !!! كيانوش خنديد و ادامه داد : فكر كنم قرار باجناق بشيم.. !!! سپهر چنان بلند خنديد كه عمو كيومرث هم به خنده افتاد.. كيانوش با تعجب نگاهش كرد و گفت : توام مثه اينكه بدت نمي يادااا.. به دهان سپهر چشم دوختم تا انكار كردنش و با چشم ببينم و خيالم راحت شود.. اما در حالي كه رفته رفته خنده اش داشت قطع مي شد نيم نگاهي به من انداخت و خم شد و ظرف سالاد و از جلوي من برداشت و بدون اينكه حرف بزنه مشغول سالاد ريختن شد.. داشت اعصابم را خورد مي كرد.. اصلا.. به جهنـــم !!!! به من چه.. بره با اين دختره ي جلف.. لياقتش همونه.. فكر كرده مي تونه حرص من و در بياره.. ؟؟؟!! با حرص لقمه هام و مي جويدم و عمو داشت از شركت صحبت مي كرد.. حالا كه اينطور شد .. ! اصلا ولش كــــن.. ! بي قرار مشغول پيدا كردن راهي براي چزوندن سپهر شدم.. نمي تونستم از اين كارش بي خيال بگذرم.. ندونسته (شايد هم دونسته ) قلبم و آتش زده بود.. !----------------------------------------------------------------------------------------- روز خواستگاري و به اصطلاح بله بران آزيتا و كيانوش بود ! من در يك تصميم ناگهاني اعلام كردم كه در خواستگاري شركت نمي كنم.. عمو و كيانوش متعجب نگاهم كردند . عمو پرسيد : چرا..؟؟ گفتم : اين يه مراسم واسه بزرگترهاست.. دليلي نداره من باشم.. !اينطوري بهتره.. هر دو كمي فكر كردند و وقتي ديدند تمايلي به اومدن ندارم ديگر اصراري نكردن ! غروب بود و من مقابل تلويزيون نشسته بود و هر كدام انها در اتاق مشغول حاضر شدن بودند.. خودم را راضي كرده بودم كه سر روابط سپهر و آذين حساس نباشم.. با اين حال خون داشت خونم و مي خورد.. زانوم و خم كردم و كف پام و به لبه ي ميز تكيه دادم.. نگاهي به ناخن هاي لاك زده ي پام كردم.. حتما الان آذين.... اصلا ولــــش كن !!! پروين خانم داشت تلفني صحبت مي كرد . بي حوصله شبكه هاي تلويزيون و بالا پايين كردم و هر از گاهي نيم نگاهي به ساعت مي انداختم.. با صداي پا به عقب برگشتم و به راه پله نگاه كردم.. كيانوش بود كه كت و شلوار پوشيده از پله ها سرازير مي شد. با ديدنم لبخندي زد و گفت : كاش توام مي يومدي.. ؟؟!! لبخندي زدم و گفتم : بودن من ضرورتي نداره .. من از الان فكرم و رو رخت و لباس نامزدي و عروسيت متمركز كنم بهتره.. !! لبخندش پر رنگ تر شد و به سمت اشپزخانه رفت.. صداي صحبتش با پروين خانم مي امد . دوباره به پله ها نگاه كردم.. سپهر از پله ها پايين مي امد ! با ديدنم اَبروهاش بالا پريد و با لبخند به سمتم اومد.. واقعا جذاب شده بود !!! شلوار كتان مشكي به همراه پيراهني سفيد كه دور يقه و سر استين هاش خط مشكي داشت و همچنين تك كت مشكي هم به تن داشت .. صورتش اصلاح شده و سه تيغ و موهاشم ژل زده به سمت بالا حالت داده بود.. واقعا كه نفسگير بود ! نزديكتر اومد.. چشماش برق مي زد.. لبه ي كتش و با دو انگشت گرفت و كمي خم شد و با شيطنت پرسيد : چطوره..؟؟ متوجه منظورش شدم.. تيپ و قيافه اش و مي گفت ! با صداقت اما خونسرد و معمولي گفتم : خيلي خوبه !!! لبخند پر غروري زد.. با شيطنت گفت : خب.. خيالم راحت شد.. چطور شد شما تشريف نمي ياريد..؟؟ ذهنم درگير جمله ي اولش بود..خيالش راحت شد..؟؟؟ آروم گفتم : همينطوري.. و سرم به سمت تلويزيون چرخيد.. (هـــه..!! حتما مي ترسه پسنديده نشه.. ) سپهر : راستي.. چــ.. صداي ايفون بلند شد..بي توجه بهش بلند شدم و رفتم تا در و باز كنم. عمه ناهيد و ياسمن در تصوير پيدا بودند و چند نفري هم پشت سر انها ايستاده بودند.. در و زدم و بلند گفتم : عمه اينا اومدن.. !! كيانوش به اتفاق پروين خانم از اشپزخانه خارج شد.. لحظه اي نشد كه عمو كيومرث هم پايين اومد.. لبخندي زدم . عمو كيومرث در اون كت شلوار قهوه اي بسيار پر ابهت و جدي تر شده بود.. عمه ناهيد و نسرين و آقاي دكتر و ياسمن و پژمان سر و صدا كنان وارد شدند و مشغول خوش و بش شدند..سپهر تنها با آقاي دكتر دست داد و به بقيه به گفتن سلامي بسنده كرد.. عمه ناهيد و نسرين هر دو كت دامن خوش دوختي در رنگ هاي مختلف به تن داشتند.. عمه ناهيد موهاي سشوار كشيده شو زير روسري مرتب مي كرد كه عمو پرسيد: پس بچه ها كجان..؟؟ سحر و ساناز..؟؟ عمه ناهيد نيم نگاهي به من انداخت وگفت : وقتي بچه ها فهميدن دليار نمي ياد..اونا هم ديگه نيومدن ! گفتند يهو نامزدي مي يان.. و غر غر كنان گفت : بهتر.. ! خواستگاري كه جاي بچه ها نيست.. نگاه ها ناخودآگاده به سمت ياسمن چرخيد.. ياسي كه رژ قرمزش تو چشم مي زد لبخندي زد و عمه گفت : به ياسمن هم گفتم حالا كه بچه ها نمي يان تو هم بمون.. گفت نه ! من بايد بيام.. ياسمن كه نگاهش و از سپهر نمي تونست برداره گفت : آخه مگه ميشه من نباشم.. ؟؟باور كنيد مجلس بدون من هيچ لطفي نداره.. اصل كاري منم كه بايد عروس و بپسندم .. و خودش به حرف نامربوط خودش خنديد ! منم به لبخندي بسنده كردم.. كيانوش كه هول بود " با نگاهي به ساعت مچي اش ؛ نگران گفت : بريم.. دير نشه ؟؟!!! اقاي دكتر به شوخي ضربه اي به كتف كيانوش زد و گفت : داماد هم اينقدر هول نوبره.. بقيه به اين حرف خنديدند و خنده كنان راهي شدم.. رو ايوان ايستادم و رفتنشون و نگاه كردم . از ته دل آرزو كردم كه كيانوش خوشبخت شود.. -------------------------------------------------------------- نگاهي به ساعت مچي ام انداختم..10 صبح بود! عمو و سپهر و كيانوش " ديشب ديروقت برگشته بودند هنوز خواب بودند.. عمو در هال نشسته بود و به حساب كتاب هايش مي رسيد.. نزدش رفتم و مقابلش نشستم . عمو با حس حضورم سرش را بالا گرفت و لبخندي زد . رو بهش لبخند زدم و پرسيدم : ديشب چطور بود عمو..؟؟ به توافق رسيديد؟؟ عمو كش و قوسي اومد و در حالي كه تكيه مي داد گفت : آره.. خدا رو شكر مشكلي نبود ! همه توافقات و قبلا آزيتا و كيانوش با هم انجام داده بودند.. نفسش و بيرون داد و گفت : البته مهريه و خيلي بالا گفتند.. اما كيانوش راضي بود ! به من گفته بود كه هرچقدر گفتند قبول كنم.. منم حرفي نزدم ! حالا.. انشالله خوشبخت بشن ! - قرار شد نامزدي بگيرن...؟؟ - قرار بود تا 10 روز ديگه تو باغ نامزدي بگيرن و 2 ماه ديگه عروسي.. ! بهشون گفتيم وقتي مي خواين تا 2 ماه ديگه عروسي بگيرين " پس ديگه لازم نيست نامزدي بزرگ و مجلل برگزار كنيم..اين هم نظر من بود " هم نظر رحيمي ! خدا رو شكر عروس و دوماد هم قبول كردند.. قرار شد نامزدي و يكم خصوصي تر همينجا بگيريم.. ! - اينجا..؟؟ - آره.. همينجا ! خونه ي ما.. - چه خوب !! .. عمه اينا چي گفتن..؟؟ حرفي نزدن..؟؟؟ عمو چانه بالا انداخت و گفت : نه.. حرف خاصي نزدن . البته مي دوني كه.. نسرين خيلي سخت گيره.. يه ذره به خاطر مهريه و نامزدي ناراضي بود.. اما مثه اينكه آزيتا به دل ناهيد نشسته.. چون خيلي خوشحال بود !!! لبخندي زدم و گفتم: خدا رو شكر.. كمي مكث كردم و پرسيدم : خواهر عروس هم بود..؟؟ با غيض و تمسخر اضافه كردم : آذيــــــــن جون !!!!! عمو خنديد و گفت : به قول تو مگه ميشه خواهر عروس نباشه.. ؟؟ پوزخندي زدم.. عمو پرسيد: چرا همتون با آذين مشكل داريد..؟؟ دختر بدي نيست.. با حرص گفتم : نه.. بد چرا !!! خيلي هم دختر خوبيه.. عمو با خنده گفت :ديشب ياسمن هم از دست آذين كفري بود.. نمي دونم چرا ؟؟!!! كمي مكث كرد و ادامه داد : رحيمي بدش نمي ياد دوباره با ما فاميل شه و دومين دخترشم به ما بده.. متفكر گفت : آذين هم كه معلومه بي ميل نيست.. و نگاهش و به من دوخت و ادامه داد : نمي دونم.. هر چي خدا بخواد !!! حس مي كردم از گوش هام داره بخار مي زنه بيرون.. با بهت پرسيدم : آذين و مي خواين واسه سپهر بگيريد؟؟؟ عمو در حالي كه كاغذ هاي روي ميز و جمع مي كرد گفت : سپهر كه بچه نيست.. خودش هم بايد مايل باشه.. !! فعلا كه حرفي نزده.. من فقط گفتم تمايل رحيمي و آذين مشخصه.. آذين با آزيتا خيلي فرق داره..اما خب ! علف بايد به دهن بزي شيرين بياد.. تو دلم گفتم : غلط مي كنه به دهنش شيرين بياد.. !!!! لبم و به دندون گرفتم.. لعنتيا.. !!! ---------------------------------------------------------------------------------- - امروز..؟؟مگه روزهاي تعطيل هم هستن..؟؟ - آره بابا.. هميشه هستن !! توام كه زياد وقت نداري.. اگه از مدل از بوردا انتخاب كني بايد وقت بشه كه بدوزند..؟؟ نگاهي به ساعت كه نزديك به 5 عصر بود كردم و گفتم : باشه .. پس نازي آماده شو تا بيام دنبالت.. !- تو زود اماده شو من ميام.. نريمان مي خواد بره بيرون ميگم ما رو برسونه.. - باشه.. منتظرم ! - تا نيم ساعت ديگه اونجاييم باي.. ! و قطع كرد..بلند شدم تا آماده بشم.. عمو بيرون رفته بود و كيانوش و سپهر هم هر كدام در اتاق خود بودند.. ! نمي دونستم چرا اينقدر از دست سپهر حرصي و كلافه بودم..؟؟؟حالا مي فهميدم معني حرفي كه زده بود )فقط تو رو واسه خودم مي خوام ) !! يعني چي.. ؟!! من اون و فقط واسه خودم مي خواستم.. از فكر اينكه كسه ديگه اي تو فكرش باشه و يا بخواد به كس ديگه اي توجه كنه داشتم ديوانه مي شدم.. يعني واقعامي خواستن آذين و واسه اين بگيرن..؟؟ با حرص مانتوم و رو تخت كوبوندم و مشغول شلوار عوض كردن شدم ! موهام و بالا سرم بستم فقط يه خط چشم و ريمل به چشمام زدم..كمي عطر زدم و مانتوي صدري رنگم و به تن كردم و شال چروك مشكي و هم دور گردنم انداختم . كيف و كالج مشكيم و دست گرفتم و پايين رفتم.. به سمت جا كفشي مي رفتم تا كالج ها رو اونجا بزارم كه ديدم سپهر ليوان چايي به دست داره از اشپزخونه خارج ميشه.. با ديدنم قدم هاش و سست كرد و دم پله ها ايستاد.. سپهر موقع ناهار هم خواب بود و از صبح اولين بار بود كه مي ديدمش ! با ديدنم ابروها ش بالا پريد و به شوخي كمي تعظيم كرد و گفت : حال شما مادمازل؟؟؟ از ظهر شما رو نديدم.. دلم براتون تنگ شده ! الان مي خواستم خدمتتون برسم.. من هم به شوخي كمي سرم و براش خم كردم و گفتم : خواهش مي كنم.. كم سعادتي از بنده ست.. !! لبخند كجي زد و گفت : البته.. البته.. !! چشم غره اي براش رفتم.. شال و رو سرم مي گذاشتم كه پرسيد: حالا مادمازل بعدظهر جمعه كجا تشريف مي برند..؟؟؟ - مزون ِ عمه ي نازيلا.. آهاني گفت و به من خيره شد ! دست تو جيب گرمكن طوسيش انداخت و گفت : زنگ زدي آژانس..؟؟ در حالي كه كمر شلوارم و بالا مي كشيدم گفتم : نه.. نازيلا گفت با نريمان مي ياد دنبالم.. !!! دوباره آهاني گفت و ابروهاش بالا پريد.. ! نازيلا رو گوشيم تك زد.. كيفم و برداشتم و رو بهش لبخند زدم و گفتم : نازيلا اومد.. من برم !! و به سمت در رفتم.. حرفي نزد و پشت سرم راه افتاد.. كفش هام و به پا كردم و اومدم برم كه گفت : دير نكني.. همانطور كه دوان دوان به سمت در مي رفتم دستي برايش تكان دادم و گفتم : باشه.. و در و پشت سرم بستم ! --------------------------------------------------------------- لباس ها و مدل هاي مزون همه فوق العاده و تك بودند.. مزون خانه اي سه طبقه بود كه طبقه ي اول دفتر كارشون و محل نشست بود و تعدادي از كارهاشون گوشه كنار سالن به چشم مي خورد.. .. طبقه دوم داراي سن بود و محل برگزاري شو "ها و طبقه ي سوم هم بنا به گفته ي نازيلا گروهي از خياط هاي زبردست شهر مشغول كار بودند.. پس از ديدن مدل هاي موجود ؛ عمه شيرين كلي ژورنال و بوردا در مقابلمون گذاشت تا مدل انتخاب كنيم .. بيشتر از همه عكس هايي كه از دختران خوش قيافه و خوش هيكل از در و ديوار آويزون شده بود توجهم و جلب كرد.. مدل ها همه خوشگل و خوش هيكل بودند ! نازيلا كه توجه ي من و به عكس ها ديد گفت : عكس ها رو ديدي..؟ چقدر بهت گفتم بيا مادلينگ بشو نونت تو روغنه.. اما تو گوش نكردي !!! نگاهم و به ژورنال توي دستم دادم.. لباس هايي كه اكثرا مورد پسندم قرار مي گرفت عمدتا يه مشكل بزرگ داشت و اون هم باز يا كوتاه بودن لباس ها بود.. و شيرين خانم هم تاكيد داشت كه فقط تا حدي ميشه مدل و كمي تغيير داد و پوشيده تر كرد.. در غيراينصورت مدل لباس خراب ميشه.. حق با عمه شيرين بود ! لباس انتخابي من پشت لباس تا كمر باز بود ؛ و اگر اين باز بودن يقه ي لباس تا بين كتف ها مي رسيد انوقت مدل لباس در كل چيز ديگري مي شد.. عاقبت به كمك نازيلا " از بين اون همه مدل ؛ دوتا را انتخاب كرديم و بر سر اون دو مدل اخر مردد مونديم.. شيرين خانم هم انتخاب و تصميم گيري و به نظر خودم گذاشته بود.. در همين گير و دار بوديم كه در باز شد و سوگند خانم وارد شد.. با ديدنش به احترام ايستاديم. او با خوشرويي با هر دوي ما برخورد و روبوسي كرد.. عاقبت در حالي كه پشت ميزش مي نشست گفت : چقدر خوشحالم كه دوباره مي بينمت.. رو پيشنهادمون فكر كردي..؟؟ فكر نمي كردم اينقدر پيگير و مصر باشد براي همين محترمانه گفتم : حقيقتش تا حدودي.. اخه در كل اصلا علاقه اي به اين كار ندارم.. ! لبخندي زد و گفت : هر طور مايلي عزيزم.. اصرارت نمي كنم.. خب ؟؟ الان چه كمكي مي تونم بهتون كنم..؟؟ با اين حرف نازيلا سريع پريد و دو ژورنال و از رو ميز برداشت و در حالي كه به سمت سوگند مي رفت گفت : وااي سوگي جون ! خوب شد شما اومديد.. ما بين اين دو مدل مونديم ! من ميگم اين سبز ِ.. خود دليار اين پيراهن مشكي و انتخاب كرده.. ببينيد !! و ژورنال و به سمت سوگند گرفت . سوگند خانم با دقت نگاه كرد و من از نظر گذروند و گفت : هر دوتاش قشنگه.. اما منم فكر مي كنم اين مشكي ِ بيشتر بهت بياد !!! لبخندي از سر خوشحالي زدم.. نازيلا مصرانه گفت : ولي اين پيراهن سبزه خيلي شيك تره.. اگه بخواد مي تونه يه رنگ ديگه ش و بدوزه.. ! سوگند سري به موافقت تكون داد و گفت : من كه گفتم.. هر دوتاش قشنگه ! اصلا مي خواي اين دو تا ژورنال و ببر.. تا فردا خوب فكرات و بكن !! فكر خوبي بود.. اينطوري مي تونستم از سحر و ساناز هم تو انتخاب لباس كمك بگيرم.. با خوشحالي از اين پيشنهاد سوگند استقبال كردم و كلي ازش تشكر كردم.. پس از كي صحبت " نازيلا درخواست كرد كه با آژانس تماس بگيرند.. سوگند در حالي كه تلفن و بر مي داشت تا با تاكسي تلفني تماس بگيره نگاهي به من انداخت و گفت : خودم نمي دونم چرا اينهمه اصرار دارم.. شايد چون فكر مي كنم با تو تحولي تو كارمون ميشه.. ! گيج و متعجب نگاهش كردم.. ادامه داد : يه سري لباس هست كه تازه طراحي شده و برامون رسيده.. حالا كه تمايل نداري تو فستيوال شركت كني.. مي توني.. يعني ميشه بياي اين لباس ها رو بپوشي و ما چند تا عكس ازت بگيريم..؟؟ سريع اضافه كرد : اين عكس ها پيش خودمون مي مونه.. فقط از چندتاش مي خوام تو فستيوال عروس استفاده كنم.. نظرت چيه..؟؟ دوست داري..؟؟ داشتم وسوسه مي شدم.. دوباره نگاهم به عكس هاي خوشگلي كه رو ديوار ها نصب بود افتاد.. نازيلا مدام داشت اصرار مي كرد..كمي فكر كردم و گفتم : مطمئنيد من براي اينكار مناسب هستم..؟؟ سري تكان داد و با خوشحالي گفت : البته عزيزم.. چهرت يه حس خاصي داره.. واسه اين كار هم زياد وقتتو نمي گيريم! فقط يه نصف روز.. ! لبخندي زدم و گفتم : باشه.. خوشحال ميشم باهاتون همكاري كنم.. سوگند خوشحال گفت : خيلي خوشحالم كردي.. چند لحظه صبر كن الان ميگم كي بياي.. ! و بلند صدا زد : شيريـــــن..؟؟؟!؟! نازيلا به رويم خنديد و چشم و ابرويي امد.. نگاهم دور سالن گشت.. اين كار حس سوپراستاري به ادم مي داد.. ژورنال ها رو تو كيفم گذاشتم و منتظر شيرين مونديم !!! 

roman دليار(18)
roman دليار(18)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - كمك به مادر در كارهاي خانه

داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - كمك به مادر در كارهاي خانه

دلبندم داستان زير را بخوان و به بزرگترهايت بگو از آن چه نتيجه اي گرفتي .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

مادر در آشپزخانه است.

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

هدي مادر  را در حال شستن ظرف ها مي بيند .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

او از مادرش مي خواهد كه در شستن ظرف ها كمك كند .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

مادر قبول مي كند .
مادر و هدي لبخند مي زنند .



داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - كمك به مادر در كارهاي خانه
داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - كمك به مادر در كارهاي خانه
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
شكلكهاي آدمكهاي حروفي

شكلكهاي آدمكهاي حروفي

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

                                                      

                                          

                                          

                                          

                                          

                                          

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

شكلكهاي آدمكهاي حروفي
شكلكهاي آدمكهاي حروفي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - رعايت آداب ورود

داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - رعايت آداب ورود

دلبندم داستانك زير را بخوان و به بزرگترهايت بگو از اين داستان چه نتيجه اي گرفتي .

 

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پدر در اتاقش مشغول خواندن روزنامه است .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

هادي و مهدي براي كاري نزد پدر مي روند .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

هادي مي خواهد درب را باز كند كه مهدي به او مي گويد : عجله نكن .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

مهدي درب اتاق پدر را به صدا در مي آورد .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

پدر از جا بر مي خيزد و درب اتاق را باز مي كند .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

مهدي و هادي و پدر لبخند مي زنند .

 



داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - رعايت آداب ورود
داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - رعايت آداب ورود
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
شكلكهاي حروف متحرك شمعي

شكلكهاي حروف متحرك شمعي

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

زمينه ي سفيد






زمينه ي مشكي




تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد



شكلكهاي حروف متحرك شمعي
شكلكهاي حروف متحرك شمعي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
roman رمان دليار (17)

roman رمان دليار (17)

يك هفته اي گذشت . دمر رو تخت دراز كشيده و زبان مي خواندم.. صداي زنگ گوشيم بلند شد.. نيم خيز شدم و گوشي مو برداشتم . ندونسته مي دونستم سپهره.. - جانم..؟؟ - الوو..؟ دليار ..! گوش كن چي ميگم.. - چي شده..؟؟ - امشب هر چي عموت گفت مخالفت كن. .. - يعني چي؟؟ - بابا.. مي خوايد بريد مسافرت.. بهش بگو كه نمي ياي ! - يعني چي؟؟ آخه چرا..؟؟ - چيزي كه من ميگم و گوش كن.. بگو نمي ياي ! بگو دوست نداري.. اصلا.. يه چيز بگو ديگه ! - من نمي فهمم .. آخه چرا ؟ - يعني مي خواي بري؟؟ - چرا اينقدر تند تند حرف مي زني سپهر.. آروم بگو چه خبره ! كجا مي خوايم بريم.. ؟؟نفس عميقي كشيد و گفت : امروز بابايي اومده بود شركت.. با كيومرث قرار مدار مسافرت گذاشت.. ببين دليار ! نمي رياااا.. - خب مگه چي ميشه اگه برم؟؟ داد زد : ميگم نميري بگو چشم.. اينقدر هم من و سوال پيچ نكن !!! حرصم گرفت صدام و بلند كردم و گفتم : داد چرا مي زني؟؟ اصلا چرا بايد حرف تو رو گوش كنم؟ مي خوام برم.. با حرص گفت : تو فقط برو ! ببين من چي كار مي كنم.. و قطع كرد !! چه پررو شده.. ! واسه خودش زنگ مي زنه دستور ميده ! انگار بزرگتر منه.. گوشي و پرت كردم و دوباره مشغول خوندن زبان شدم ! ----------------------------------------------------------------------------- يه قاچ هندونه از ظرف برداشتم و تو پيش دستي گذاشتم . سپهر با يه مـَـن اخم بست نشسته بود پايين ور دل ما !!! حتما مي خواد ببينه امر مهم مخالفت و خوب انجام ميدم يا نه.. ؟؟!!! عمو به حرف اومد : امروز بابايي اومده بود شركت.. نگاهش به من بود ! گفتم: خب..؟؟ - مي خوان برن استانبول.. - عه..؟؟ به سلامتي.. - اونا هم ميرن اونجا خونه اجاره مي كنن !! - هتل زياد نمي صرفه آخه.. مثه ما كه مي رفتيم خونه مي گرفتيم ديگه ! عمو سري تكان داد و گفت : آره.. خيلي هم اصرار كرد ما هم بريم. من هم قبول كردم . خودم و به اون راه زدم و گفتم : مي خوايد باهاشون بريد؟؟ عمو محكم گفت : مي خوايــم بريـــم.. لبخندي زدم و گفتم : چه خوب.. حالا چند روز ميريم ؟؟ سپهر مستقيم نگاهم كرد.. -دو هفته مي خوان بمونن.. ! - دو هفته..؟؟ - آره ديگه ! حسابي مي خوان بگردن و تفريح كنن ! هول هولكي كه نميشه.. - چطور شد شما قبول كرديد؟؟ عمو نگاهي به من كرد و گفت : بده گفتم يه مسافرت بريم؟؟؟ خيلي وقته دور هم نبوديم.. نسرين و ناهيد هم خيلي مدت بود مي گفتن دسته جمعي يه سفر بريم .. بهشون بگم " شايد بيان !! سپهر كلافه يك پايش را تكان مي داد !!! تو دلم بهش خنديدم.. هندونه رو جويدم و گفتم : همه مي ريم؟؟ عمو نگاهي به سپهر انداخت و گفت : به سپهر گفتم.. ميگه كار دارم نمي تونم بيام !!! خودش ميدونه.. اَبروهام و بالا بردم.. عمو ادامه داد : كيانوش هم هنوز معلوم نيست.. ولي بدون آزيتا خانم نــچ !! فكر نكنم بياد.. ايشاالله اين سفر و رفتيم اومديم يه استيني هم واسه اين بچه بالا مي زنيم.. ياد آذين افتادم !! چندش.. من مني كردم و گفتم : دو هفته زياده.. من كلاس هام و چي كار كنم؟؟ عمو بي خيال گفت : هيچي.. كلاست و نرو ! - آخه نميشه كه.. عقب مي افتم.. - وقتي اومدي بگو برات خصوصي جبراني بزاره ! - اينطوري كه نميشه عمو.. ضمنا .. من استانبول و انتاليا رو مثه كف دستم مي شناسم.. از موقعي كه يادم مي ياد هر سال با مامان و بابا تابستون ها اونجا بوديم.. عمو سري تكان داد و گفت : واسه همين ميگم بريم ديگه.. تجديد خاطره اي هم ميشه.. - من زياد حوصله اونا رو ندارم..؟؟ - كيا ؟؟ - ايدا اينا ديگه.. - تو كه دو هفته پيش باهاش جون جوني بودي رفتي مهموني.. - اوووو.. عمــــــــو ! اون مال دو ماه پيشه.. من از اون موقع تا حالا فقط دو – سه بار آيدا رو ديدم.. عمو نگاهم كرد.. گفت : من اين مسافرت و به خاطر تو قبول كردم! گفتم حتما بهت خوش ميگذره.. خجالت كشيدم . مگه جز اين بود كه عمو هميشه به فكر ما بود.. ؟؟- مي دونم عمو.. ببخشيد اگه ناراحت شديدي ! چشم.. بريم ! و لبخندي زدم.. عمو گفت : اگه مايل نيستي اصرار نمي كنم.. براي اينكه از دلش در بيارم گفتم : اتفاقا چي از اين بهتر..؟؟ دو هفته كامل با شمام.. عمو خنديد و گفت : بلـــــــــه.. چي از اين بهتر ! البته يكي دو تا جلسه هم دارم كه بايد شركت كنم.. اما خب.. يه نصفه روز بيشتر طول نمي كشه.. ناراحت گفتم : عمو..؟؟ اونجا هم كار.. ؟؟ - فقط چند ساعت عزيزم.. بقيش و با هم ميريم مي گرديم.. خنديدم! سپهر دست به سينه تلويزيون نگاه مي كرد . مگه مي تونستم عمو كيومرث عزيزم و ناراحت كنم؟؟فردا ظهر پروازمون بود !! عمه ناهيد اينا نتونسته بودن برنامشون و اوكي كنن و عمه نسرين و ياسمن و پژمان با ما راهي شدند.. سپهر من و از اموزشگاه به خونه برگردوند و خود به اتاق رفته بود.. در اتاق چمدونم و مي بستم كه در باز شد و سپهر يهو وارد شد و در پشت سرش بست كرد . متعجب نگاهش كردم.. دهان باز كردم و با ترس گفتم : سپهر.. چرا اومدي؟؟ يكي مياد مي بينه زشته.. با بدخلقي گفت : مگه مي خوايم چي كار كنيم؟؟ببينن..!!!- يكي ميره اتاقت مي بينه نيستي.. ! زشته.. يكي مي فهمه.. - خيل خب !ميرم. و جلوتر اومد و لباس ها رو از رو تخت كنار زد و نشست.. مشغول جمع كردن لباس هام شدم.. جدي و با اخم گفت : چه ذوقي هم داري مي خواي بري.. !!نگاهش كردم و گفتم : تو ذوق و شوق تو چهره ي من مي بيني؟؟ همانطور با اخم نگاهم كرد.. شلوارك و برداشتم و تا كردم تا تو چمدون بزارم.. - اونجا مي خواي شلوارك بپوشي؟؟ اين خيلي كوتاه ِ.. توجه اي نكردم و همانطور كه ما بين لباس ها جاش مي دادم گفتم : نگران نباش.. چادر هم برداشتم !! همانطور مستقيم نگاهم كرد.. - اونجا رفتي.. حواست به اين پسره امير باشه ! بهش رو نمي دياااا.. كم محليش كن تا شرش و كم كنه..! حرصم گرفت ! انگار من و نمي شناسه كه چه جور آدميم.. براي اينكه خيالش و راحت كنم گفتم : خيالت جمع.. پژمان هست مثه عقاب مواظبه ! زير لب غريد : منم از همين ناراحتم.. با تعجب نگاهش كردم و گفتم : از پژمان؟؟ سري تكان داد و گفت : نه.. هيچي !! سيم كارت ايرانسلت و هم ببر.. ثابت فكر نكنم انتن بده.. - باشه ! مظلوم گفت : نري اونجا من و فراموش كني.. خنديدم و گفتم : مگه مي خوام برم بمونم؟؟ مي يام ديگه.. حرفي نزد !! پرسيدم : تو چرا نمي ياي؟؟؟ چونه اي بالا انداخت وبه دستش هاش كه پشتش گذاشته بود تكيه داد و گفت : حوصله ي اونا رو ندارم.. - فقط همين؟؟به خاطر اونا..؟؟ - تو دوست داري من بيام؟؟ - موذيانه گفتم : فرقي نمي كنه.. هر جور راحتي ! پوزخندي زد ! خودش ادامه داد : كار دارم.. وقت ندارم .كمي اخم كردم و پرسيدم : چي كار داري؟؟ - مي خوام شركت خودم و راه بندازم.. - شركت خودت؟؟ - آره.. مدتي هست كه دنبال كاراش هستم.. مي خوام از اينا جدا شم ! تو حرفه ي خودم كار كنم.. - لبخندي زدم : خوبه.. بلند شد و به سمت در رفت و گفت : خوب تر هم ميشه.. مواظب خودت باش ! هميـــــــــن !!! از اتاق خارج شد.. خداحافظيش همين بود؟؟ مي دونستم كه از صبح زود ميره و ما هم كه ظهر پرواز داشتيم.. پس ديگه نمي ديدمش ! پكر شدم. بي معرفت.. !! ------------------------------------------------------------------------------ چمدون و بستم و كنار ديوار گذاشتم.. كيف سفيد بزرگم و برداشتم و وسايل مورد نيازم و داخلش جا دادم.. لباسي هم واسه فردا در نظر گرفتم و رو چمدون گذاشتم.. رفتم مسواك زدم . لباسم و عوض كردم و يه شلوارك صورتي ِ كوتاه با يه تاپ طوسي كه روش عكس عروسكي داشت پوشيدم.. كف دستم پوسته پوسته شده بود.. جلوي آينه ايستادم و دستم و صورتم و لوسيون زدم . هنوز از سپهر شاكي بودم.. نه به اون همه الم شنگه ش نه به اين خداحافظيش !!! چراغ و خاموش كردم و به طرف تخت رفتم.. كنترل اسپليت و برداشتم و درجه شو بيشتر كردم.. پتو رو رو خودم كشيدم و چشمام و بستم.. اينطوري بيشتر مزه مي داد.. !!! فكر كنم يكي دو ساعتي از خوابم گذشته بود كه حس كردم چيزي تو جام وول مي خوره.. چشمام و باز نكردم.. دستي من و چسبيد و يه چيز نرم و مرطوب به صورتم خورد.. چشمام و با وحشت باز كردم.. چشمهام گشاد شد..با صداي خفه اي گفتم : سپهر..؟؟ تو اينجا چي كار مي كني..؟؟ در حالي كه كنارم دراز مي كشيد گفت : امشب مي خوام پيش تو بخوابم.. عصباني شدم : بيخود.. پاشو برو.. يكي مي ياد مي بينه ابرومون ميره!!! سرش و رو بالشم گذاشت و گفت : بخواب.. يكي نصفه شب از كجا مي خواد اتاق تو رو ببينه؟؟ كلافه گفتم : سپهر پاشو.. من خوشم نمي ياد.. اصلا درست نيست.. دستش و دورم انداخت و در حالي كه من و به سمت خودش مي كشيد تا كنارش دراز بكشم گفت : ولي من خوشم مي ياد.. سرم و عقب كشيدم.. سپهر پاشو برو بيرون ! من و عصباني نكن.. لباش و جمع كرد و گفت : مي خوام عصبانيت كنم.. (داشت گريه م مي گرفت : اخه يعني چي مي خواد پيش من بخوابه.. ؟؟!!! )- سپهر نزار فكر كنم دربارت اشتباه كردم.. نگاهم كرد.. مستقيم و ممتد.. صداي جدي شو شنيدم : من فقط مي خواستم پيشت بخوابم.. منظوري نداشتم .يعني اينقدر اذيت ميشي؟؟ اگه تو بدت مي ياد باشه.. ميرم ! و بلند شد.. نگاهش كردم .. بلند شد بره كه من گفتم : قبول كن درست نيست شب پيش هم باشيم.. در حالي كه پشتش به من بود گفت : تو داري ميري تا 15 روز ديگه.. شايد موقعي كه تو مياي " من نباشم ! زود پرسيدم : كجا مي خواي بري؟؟ - شايد مجبور شم برم سفر.. - كجا؟؟ - سوئد.. حرفي نزدم . خودش دوباره گفت : اگه قول بدم پسر خوبي باشم چي؟؟ خندم گرفت.. لبم و به دندون گرفتم .تو تاريكي اتاق چشماش برق مي زد.. خدايا خودم و بهت سپردم.. ! خودش و رو تخت انداخت و با قلدري گفت : در هر صورت من كه مي مونم ! چه خوشت بياد چه نياد.. چطور داشت تا اين حد در دلم جا باز مي كرد.. ؟؟؟دستش و به سمتم گرفت .. با لجبازي روم و ازش گرفتم و پشت بهش دراز كشيدم ! گرچه با اون هيكل گندش همه ي تخت و گرفته بود و من چسبيده بهش بودم.. اما خودش و بيشتر به من نزديك كرد و دستش و دورم حلقه كرد.. پشت گردنم و بوسيد.. مور مورم شد.. نفس هاش به گردنم مي خورد.. چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم !! ---------------------------------------------------------------------------- با تنبلي " از تكان هايي كه تخت مي خورد چشم باز كردم.. سپهر به رويم خم شد و با چشماني قرمز و خواب آلود زمزمه كرد : من دارم مي رم عزيزم.. مواظب خودت باش !! و گونم و بوسيد.. چشمكي زد و با شيطنت گفت : شب خوبي بود.. بازم ميام ! چشمام گشاد شد.. آروم خنديد ...قبل از اينكه از اتاق خارج شه گفتم : ساعت چنده..؟؟ - شش و ربع ! گفتم تا كسي بيدار نشده برم اتاقم.. لبخندي زدم و گفتم : توام مواظب خودت باش.. خنديد و در و پشت سرش بست.. ! پتو رو جا به جا كردم.. بوي عطرش.. گرماي تنش رو تشك مونده بود.. به سمتي كه اون خوابيده بود رفتم.. چطور ديشب اينقدر راحت و آسوده خوابيده بودم؟؟؟ به راستي كه برام يك شب عالي و يه خداحافظي دلچسب بود.. لبخندي زدم و دوباره چشمام و بستم !! ------------------------------------------------------------- سفر تابستوني ما در تركيه با مستقر شدنمون تو يه خونه ويلايي شروع شد !! من و آيدا و ياسمن با هم " هم اتاق شديم و بلطبع پسرها هم با هم هم اتاق و بقيه در جاهاي ديگر جا گرفتند.. روز اول و به استراحت و از روز دوم راهي مناطق ديدني و گردش شديم.. گرچه من به لطف سفرات متعدد هر ساله ام ديگر آنجا را مثل كف دستم مي شناختم اما دسته جمعي و با گروه جديدي كه همسفر شده بودم لطف ديگري داشت.. !!! خوشبختانه امير هم دست از نگاه هاي زير زيركي دست بر داشته بود و بلعكس پژمان به توجهات و محبتاش اضافه شده و من و در معذورات قرار ميداد.. روز سوم از سفرمون از 9 صبح راهي بيرون و گردش شديم و پس از صرف ناهار در يكي از رستوران هاي بزرگ راهي امر مقدس خريد و پاساژگردي بوديم كه ناگهان يادم اومد برخلاف روز قبل كه سپهر ريز به ريز ازم گزارش مي گرفت و مشغول اس ام اس بازي بوديم.. اينبار ازش خبري نيست !!! متعجب در كيف ِ بزرگ و شلوغم كه همه چي در آن پيدا مي شد گوشيم و جست و جو كردم كه با 5 اس ام اس و 4 تماس از دست رفته مواجه شدم.. ساعت تماس و اس ام اس ها همگي مربوط به ساعت 10 تا حدود 1 / 2 ظهر بود.. آه از نهادم بلند شد !! چطور متوجه ي زنگ و اس ام اس هاش نشده بودم؟؟ نگاهي به ساعت مچي ام انداختم.. نزديك به 5 بود !!! دوست داشتم همون لحظه باهاش تماس بگيرم اما خب با وجود حضور بقيه ممكن نبود و موجب شك مي شد ! مخصوصا كه ياسمن و پژمان از ديروز كه مدام گوشي دستم بود و مشغول اس ام اس بازي بودم حسابي مشكوك شده بودند و دوست داشتند سر از كارم در بياورند.. به همين علت دست پيش گرفتم و اس ام اسي با اين مضموم كه : Khubi azizam?? Emruz soraghi az man nagerefti …??! نوشتم و سند كردم ! مي دونستم كه حسابي شاكي است.. ديروز به خاطر دير جواب دادنم كلي ادا اصول آماده بود و مي گفت كجا سرت گرمه.. ؟؟!!! چيزي كه مثل خوره در اين 2 ماه داشت وجودم و مي خورد شكاك بودن و حسودي سپهر بود... با اين حال حوصله مي كردم كه شايد از اين رفتار دست بردارد !!! كلافه از اينكه مي دونستم بحث و ماجرايي ديگر در راه است " پكر به راهم با بقيه ادامه دادم.. ديگر شور و شوقي براي گردش و خريد نداشتم.. چند دقيقه اي گذشت كه اس ام اس اومد : نخواستم مزاحم ِ بودن با دوستات بشم.. . خوش بگذره.. !! هاج و واج موندم.. چه بايد مي گفتم؟؟ - اين قشنگه.. نه؟؟ آبي شو بگيرم يا سفيد؟؟ به ياسمن كه با انگشت به ويترين اشاره مي كرد نگاه كردم و بي توجه به اينكه چي و داره نشون ميده سري تكان دادم و گفتم : هر دوتاش قشنگه !! هر كدوم و كه دوست داري.. و چند قدم ازش دور شدم !! نگاهي به پشت سرم انداختم.. خبري از اقايون نبود !! گوشه اي ايستادم و رو به عمه گفتم : من خسته شدم.. از تشنگي دارم هلاك ميشم.. من اينجا مي مونم تا بياين !! - نه عمه. كجا مي خواي بموني؟؟ بيا اين يه طبقه رو نگاه كنيم الان ميريم..- به خدا نمي تونم عمه.. پام تاول زده ! فعلا يه قدم هم نمي تونم بيام. من اينجا ميشينم تا بياين.. شما هم كه جلوي هر بوتيك واستاديد به من ديد داريد.. آآآآآ.. آ ! من اينجا نشستم منتظرتونم.. و كيسه هاي خريد و رو پام گذاشتم.. عمه ناچارا با بقيه راهي شد.. چند دقيقه اي گذشت.. دو دل بودم كه به سپهر زنگ بزنم يا نه.. ؟؟ پررو نشه.. نه بابا.. بيچاره گنا داره.. خدايي اگه چند ساعت ازش خبري نشه من هم ناراحت ميشم.. شماره اش را گرفتم و منتظر موندم.. سومي " چهارمين بوق بود كه گوشي و برداشت اما حرفي نزد . گفتم : سلام..! خيلي سرد و شاكي گفت : سلام.. - خوبي..؟؟ - بد نيستم.. و نفسي عميق كشيد.. ! - چه خبرا..؟- خبري نيست.. با اين سرد صحبت كردنش داشت ديوونم مي كرد.. - چي كارا مي كني؟ خوش ميگذره.. - نه به خوشي ِ شما !!! چطور وقت پيدا كردي خبري از من بگيري..؟؟ - سپهر.. اينطوري حرف نزن !!! من متوجه نشدم كي زنگ زدي.. گوشيم تو كيفم بود !!! - مي دونم.. من كه حرفي نزدم !! سكوت كردم.. او هم سكوت كرد و ديگه چيزي نگفت.. !!! نزديك به 30 ثانيه در سكوت گذشت كه يهو دستي به شانه ام خورد و شنيدم : - چرا اينجا نشستي عزيزم؟؟ بقيه كجان..؟؟ صداي سپهر تند تو گوشم پيچيد.. : كيه..؟؟ گفتم : يه لحظه گوشي.. و رو به پژمان گفتم : من خسته شدم اينجا نشستم.. بقيه رفتن يه دوري بزنن ! اونا.. اونجان !! و با دست به عمه نسرين اينا كه كمي دورتر مشغول تماشاي ويترين بودن اشاره كردم.. و تو گوشي گفتم : جانم..؟؟ بگو.. سپهر زود پرسيد : چي ميگه..؟؟ نگاهي به پژمان كه كنارم ايستاده بود و با كنجكاوي نگاهم مي كرد انداختم و گفتم : ديگه چه خبرا..؟؟ - هنوز اونجا واستاده..؟؟ سرم و انداختم پايين : آره.. - بگو شرش و كم كنه.. !!! به جهت مخالف نگاه كردم و گفتم : مي دوني كه نميشه.. ! سپهر از حرص نفس عميقي كشيد.. نمي فهميدم چرا اينجوري مي كنه..؟؟ سپهر : قطع نكني ها.. همينطوري با من حرف بزن.. ! ناچار گفتم : باشه. .. كمي مكث كرد و براي اينكه حرفي زده باشه پرسيد: هوا اونجا چطوره؟؟ - خيلي گرمه.. ادم هلاك ميشه.. اونجا هوا چطوره؟؟ - هوا خوبه.. نيمه ابري ِ ! خريد مي كردي..؟ - آره.. يه چيزايي خريدم.. خيلي خوشگلن !! بايد ببيني.. جنس ها خيلي خوبه.. - جنس ترك هميشه معروف بوده !!! - تو چيزي نمي خواي برات بخرم..؟؟ نفس عميقي كشيد و گفت : نه.. من ترجيح ميدم هر چه زودتر اين سفر كذايي تموم شه.. ! نيم نگاهي به پژمان انداختم و گفتم :چقدر سخت مي گيري.. - سخت هست.. نگاهم به ايدا و خانوم بابايي و عمه نسرين افتاد كه به سمتمون مي اومدند.. گفتم : عمه اينا دارن ميان.. من ديگه بايد برم ! - مي خواي قطع كني..؟؟؟ بلند شدم و ايستادم و در حالي كه كيسه هاي خريد و تو دستم جا به جا مي كردم گفتم : آره ديگه.. بايد برم ! كاري داشتي اس ام اس بده.. - باشه ! فعلا.. و قطع كرد !! گوشي و تو كيفم انداختم و از حرص پوفي كردم.. نه سلام عليكش مثل آدم بود نه خداحافظيش !!! - با كي حرف مي زدي؟؟ كلافه نيم نگاهي به پژمان انداختم و گفتم : دوستم.. و چند قدم به سمت عمه اينا رفتم.. ---------------------------------------------------------------------------------- روز پنجم از سفرمون بود كه عمو كيومرث از صبح زود به يك جلسه ي كاري رفت.. بعد از صبحانه عمه نسرين و خانوم بابايي براي قدم زدن به بيرون رفتن و مهندس بابايي هم همچنان در اتاق استراحت مي كرد.. ما هم تصميم گرفتيم دسته جمعي بازي كنيم.. هر كس نظري ميداد.. من هم بي طرف بقيه رو نگاه مي كردم و منتظر اعلام نتيجه بودم.. بيشتر حواسم به گوشي ام بود كه از صبح از سپهر خبري نبود ! تقصير خودش بود كه بد عادتم كرده بود و مدام منتظر زنگ يا اس ام اس ش بودم.. نگاهي به ساعت انداختم.. نزديك به 12 بود.. با جيغ آيدا به خودم اومدم.. بقيه را راضي كرده بود كه چشمك بازي كنيم.. !!!! ------------------------------------------------------------------------------- عمو كيومرث تازه به خونه برگشته بود و بقيه هم در خواب نيمروزي بودند.. دل و به دريا زدم و شماره ي سپهر و گرفتم .. اشغال مي زد !!! قطع كردم و پس از چند دقيقه دوباره گرفتم .. بوق مي خورد اما كسي جواب نمي داد !!! قطع كردم.. يعني كجا بود؟؟ساعت و نگاه كردم.. 4:10 بود.. ! دوباره شماره گرفتم.. بي فايده بود.. پاسخ نمي داد ! گوشي و كناري انداختم و دراز كشيدم! اصلا چرا اينقدر برايم مهم بود.. ؟؟ چطور اينهمه برايم مهم شده بود..؟؟ داشت از خودم بدم مي يومد.. اصلا چرا اين رابطه ي پنهاني و قبول كرده بودم..كه چي بشه..؟؟ آخرش كه چي..؟؟ چطور افسار عقل و قلبم اينطور از دستم در رفته بود..؟؟ چنگي به موهام زدم.. از دست خودم شاكي بودم ! مــــن !! دليار يزداني..!!! دلتنگ و سردرگم يك پسر بودم..؟برا چي..؟؟ عاقبتم چي مي شد..؟؟ اخر چرا سپهـــــــر..؟؟بايد با خود روراست مي بودم.. ! از هر طرف كه نگاه مي كردم سپهر برايم تك و دوست داشتني بود.. درسته كه تمام احساسم در اين دو ماه شكل گرفته بود.. اما قبلا هم از او بدم نمي آمد .. ! او از هر لحاظي به معيارهايم نزديك بود.. به جز.. گوشيم ويبره رفت ! زود پريدم و گوشي و برداشتم و از اتاق خارج شدم.. پاسخ دادم : بله..؟؟ شاد گفت : سلام عزيزم.. - سلام ! - خوبي ؟؟ - مرسي.. تو خوبي ؟؟ - منم خوبم.. چه خبرا؟؟ چه عجب صداي شما رو شنيديم..؟؟ - ما كه همين ديشب حرف زديم.. آروم خنديد و مهربون گفت : ما تموم روز و هم حرف بزنيم كمه عشق من... (ابروهام از شگفتي بالا پريد.. عشق من؟؟ اين ديگر جديد بود..!!! بايد باور مي كردم..؟؟!!)اومدم جواب بدم كه صداي خنده و جيغ و هياهو از اونور خط بلند شد.. با دقت تر گوش كردم.. صداي جيغ و خنده ي چند دختر مي يومد.. صدا كمتر شد.. حدس زدم كه سپهر ازشون فاصله گرفت.. - خب.. امروز چه كارا كردي..؟؟ كجا رفتي..؟؟ بي توجه به حرفش پرسيدم : كجا هستي..؟؟ اومد جواب بده كه يه صداي اشنا شنيدم : سپهر تو گروه ما !! مگه نه سپهر..؟؟ زود بيا مي خوايم شروع كنيم.. سپهر بهش پاسخ داد : من بازي نمي كنم.. دختر كه صداش فوق العاده برام اشنا بود با ناز گفت : عـــــه .. ! سپهر جون... اخه چرا..؟؟ بيا ديگه.. سپهر كلافه پاسخ داد : من حوصله اين بچه بازيا رو ندارم.. خودتون بازي كنيد ! صدا رفته رفته كمتر شد.. انگار كه ازشون فاصله گرفت ! تمام وجودم گوش شده بود.. آرزو مي كردم كه اي كاش علم اينقدر پيشرفت كرده بود كه سرم و از اينور مي كردم تو گوشي.. از اونور پيش اونا مي يومد بيرون !!!!!!! - الو..؟؟ دليار ..؟ هستي..؟؟ دهان باز كردم و گفتم : آره.. صداي دختر : سپهر بيا ديـــــــــــگه.. جون من ! به خاطر من.. ..!! حالا كه اينطوره.. صداي سپهر بلند شد : نكن ديگه آذين.. مگه من با تو شوخي دارم؟؟ همه لباسم و خيس كردي.. پس آذين بود !!! : عزيــــــزم.. ببخشيد ! شوخي كردم.. آخه تو هم اذيتم مي كني ديگه !!! كلافه شده بودم.. دوست داشتم اونجا بودم و يكي تو دهان آذين مي كوبوندم ! اصلا چرا اين همه داشتم خودم و عذاب ميدادم..؟؟ گوشي و از گوشم دور كردم و قطع تماس و زدم.. گوشي و رو ميز انداختم.. اصلا سپهر پيش اونا چي كار مي كرد؟؟ پس بگو چرا از صبح خبري ازش نبود.. آقا سرش گرم بود !!!!! پسر ها رو بايد اينجور مواقع شناخت.. خودم و رو كاناپه انداختم . لعنتي.. !!! آذين ِ جلف.. !!! از دست سپهر هم شاكي بودم.. يه كلام به من نگفته بود كه با اينا بيرون مي خواد بره.. فقط بلده بپرسه كجا رفتي؟؟؟ كي اومدي..؟ كي هست..؟ كي نيست..؟ همش اين سوالات مزخرف.. ! اَه.. اصلا ديگه حوصلش و ندارم !! از اول هم نبايد اين رابطه رو شروع مي كردم.. اشتباه كردم ! اشـــتــــبـــاه.. !!! مخصوصا كه مي دونم عاقبتي هم نداره.. از حرص نفس عميقي كشيدم.. بايد تموم مي كردم !!! در اتاق به پهلو دراز كشيده و به تنفس صدادار ياسمن گوش مي دادم.. آيدا هم بعد از كلي اس ام اس بازي تازه به خواب رفته بود.. هر چند دقيقه صفحه ي گوشيم روشن خاموش مي شد.. با يه حساب ِ كلي مي تونستم بگم كه اين بالاي 60 اُمين دفعه بود كه داشت زنگ مي زد و من پاسخ نميدادم.. چطور بايد بهش مي گفتم كه ديگر نمي خوام ادامه بدم؟؟.. قطع كرد.. لحظاتي نشد كه دوباره صفحه ي گوشيم روشن شد.. چرا دست بر نمي داشت..؟؟ خسته نشده از اين مدام تماس گرفتن..؟؟ حقيقتش دلم براش مي سوخت.. اما خب از يه جايي بايد شروع مي كردم ديگه.. هنوز 8 -9 روز از سفرمون مونده بود.. اميدوار بودم تا موقع برگشتمون " هر دو به اين وضعيت عادت كرده باشيم.. دوباره صفحه ي گوشيم روشن شد.. اس ام اس بود ؛ نوشته بود : من دارم رواني ميشم.. چرا اينجوري مي كني؟؟ از چي ناراحتي؟؟ زنگ مي زنم الان جواب بده.. !!! اس امسش من و ياد ِ پسرهاي نوجوون مي انداخت.. بغض گلوم و گرفت ! چرا دست بردار نبود..؟؟ گوشي شروع به زنگ زدن كرد ؛ ريجكت كردم و در جوابش نوشتم : بقيه خوابن ! نمي تونم حرف بزنم.. ضمنا فكر مي كنم ديگه حرفي نمونده.. من پشيمونم از اين رابطه ! ازت مي خوام كه تمومش كني.. باي !!هر چه فكر كردم متن بهتر و قشنگ تر به ذهنم نرسيد.. قبل از اينكه دوباره زنگ بزنه سريع سند كردم.. چند دقيقه اي گذشت كه جواب داد :بيخود كردي.. !!! مگه هر چي تو بخواي همونه..؟ اون روز كه ااين رابطه رو شروع كردي بايد فكر اينجاش و هم مي كردي ! كاري نكن همين الان بليط بگيرم راه بيفتم بيام اونجا... اين بازي مسخره و تمومش كن ! به اندازه ي كافي عصبيم كردي.. ! چند بار متن و خوندم... چي بايد در جوابش مي گفتم تا قانع بشه.. ؟؟.. يه اس ام اس ديگه : بگو از چي ناراحتي؟؟؟ نوشتم : من از چيزي ناراحت نيستم.. ! امروز فكرام و كردم و ديدم اين دوستي ما اصلا درست نيست.. من خودمم نمي دونم چطور تو اين رابطه افتادم ! من پشيمونم.. اين و به چه زبوني بگم؟؟؟ ما مي تونيم دوستاي خوبي براي هم باشيم.. ولي ديگه اين نوع رابطه رو نمي خوام ادامه بدم! الانم مي خوام بخوام .. باي ! چند دقيقه اي منتظر موندم اما خبري ازش نشد.. با خستگي و بغض چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم .. ------------------------------------------------------------------------------------------- فردا صبح تا ظهر مدام حواس و نگاهم به گوشي بود.. اما در كمال تعجب هيچ خبري ازش نبود..! حتي جواب آخرين اس ام اس و هم نداده بود.. يعني قبول كرد و قانع شد..؟؟ تموم روز و با بي حالي و بي حوصلگي با بقيه راهي گردش شدم.. لعنتي بد عادتم كرده بود.. اما با اين فكر كه تصميم عاقلانه اي گرفتم و به نفعمه " خودم و دلداري مي دادم.. بايد باور مي كردم ! اين دوستي هيچ عاقبتي نداشت.. !! ----------------------------------------------------------------------------------------- روز هفتم از سفرمون بود و اينبار بر خلاف روز هاي قبل ؛اين روز و همه كنار هم در خونه گذرونديم.. عمو و مهندس بابايي خود كباب درست كرده بودند و بعد از ناهار هم دور هم در نشيمن جمع بويم.. پاهام و رو مبل جمع كرده بودم و نگاهم به عمه نسرين كه صحبت مي كرد بود و گوشيم و تو دست مي چرخوندم كه برام اس ام اس اومد ! با تعجب به اسم سپهر كه رو صفحه نقش بسته بود نگاه كردم.. هم خوشحال بودم " هم ناراحت.. با نوك انگشت ضربه اي به صفحه زدم و در كمال تعجب خوندم : من تركيه ام.. حدود 20 دقيقه باهات فاصله دارم ! مي خوام ببينمت.. ناخودآگاه لبم و به دندون گرفتم.. يعني واقعا آمده بود؟؟ براي چي آخه..؟؟ تايپ كردم : دليلي نداره.. من نمي خوام ببينمت !!! چند دقيقه اي گذشت و جواب اومد : من و ديوونه نكن.. با من لجبازي نكن.. ! مي گم بايد ببينمت.. نوشتم : براي چي؟؟ چي كار داري؟؟ - ديدمت بهت ميگم ! مگه نمي خواستي تمومش كني..؟؟ منم اومدم كه تموم كنم !!! (مشكوك حرف مي زد.. يعني چي؟؟ )- مياي اينجا؟؟ - نه.. تو بيا بيرون ! - مي دوني كه نميشه ! من تنها نمي تونم بيام بيرون.. - فردا كيومرث و بابايي تا ظهر نيستن ! بقيه رو يه جور بپيچون بيا.. ميام دنبالت ! - نميشه.. چند دقيقه بعد جواب داد : چرا ميشه ! اگه تو بخواي ميشه.. تو كه اينورا رو بلدي..!! فردا نزديكي خونه منتظرتم.. داشت كفريم مي كرد.. - سپهر ميگم نميشه ! آخه من چطوري بيام؟؟ اشتباه كردي اومدي.. هر حرفي هست خونه مي زنيم ! جواب داد : با من بحث نكن و بهونه نيار .. !!! من ديگه نيستم.. دارم مي رم سوئد ! زود تايپ كردم : الان زنگ مي زنم هر حرفي داري بگو ! پاسخ داد : اون روي سگ من و بالا نيار !!! فردا اومدي اومدي.. نيومدي هر چي ديدي از چشم خودت ديدي.. ! مي دونستم كلي حرصي شده.. منم با حرص نوشتم : نمي يـــــــــــام !!!! هر كاري مي خواي بكن.. از حرص ناخونم و به دندون گرفتم.. اين چي فكر كرده بود؟؟ نمي رم.. هيچ كاري هم نمي تونه بكنه !! ---------------------------------------------------------------------- تا صبح چشم رو هم نزاشتم و از اين پهلو به اون پهلو شدم.. ديگه هم خبري از سپهر نشد.. حرف بيجا مي زد.. ! من چطور برم بيرون؟؟ بگم تنها دارم كجا ميرم..؟؟؟؟ شيطونه ميگه با پژمان برم بسوزه ها.. و از اين فكر خندم گرفت ! هر طور بود تا صبح را در خواب و بيداري گذراندم.. نزديك به 8 بود كه بيدار شدم و دستي به سر و روم كشيدم و از اتاق بيرون رفتم.. عمو كيومرث و مهندس بابايي آماده ي رفتن بودن.. از عمو كيومرث پرسيدم : كي بر مي گردين عمو..؟؟ عمو در حالي كه يقه ش و صاف مي كرد گفت : تا بعدظهر.. 3 يا 4 ! چطور..؟؟ - همين طوري پرسيدم.. عمو چشمكي زد و گفت : دو سه روز رو فرم نيستي..چيزي شده؟؟ لبخند عجولي زدم و گفتم : نه چيزي نيست.. نگرن نباشيد.. عمو سري تكان داد و گفت : باشه.. من رفتم ! تا بعدظهر.. و با عمه نسرين و خانوم بابايي خداحافظي كرد و خارج شد.. بقيه هنوز خواب بودن.. !عمه از من پرسيد : چرا زود بيدار شدي عمه جون..؟؟ رو كاناپه نشستم و گفتم : ديگه خوابم نمي يومد.. خانوم بابايي گفت : بريم يه قدمي بزنيم..؟؟ حيفه اين هواي لطيف صبح و از دست بديم.. عمه نسرين موافقت كرد و رو به من گفت : تو نمي ياي..؟؟ - نه.. حوصله ندارم ! شما بريد. خوش بگذره.. نزديك به يه ربعي طول كشيد تا عمه و خانوم بابايي آماده شدند و راهي ِ پياده روي شدند.. پاهام و جمع كردم و كانال ها رو بالا پايين كردم.. حوصله ي تلويزيون و نداشتم.. براي همين خاموشش كردم ! نگاهم چرخيد و رو ساعت قفل شد.. 8:25 بود.. داشتم وسوسه مي شدم.. مي تونستم برم.. نــه.. من نميرم !!! نگاهم و دور خونه چرخوندم.. سكوت خونه تو گوشم بود.. بقيه خواب بودند.. اونا هم كه رفته بودن.. ديدن و شنيدن حرفاش داشت وسوسه م مي كرد.. .. بهترين فرصت بود.. قبل از اينكه كسي بيدار بشه.. .. .. نـــــه !!اصلا مي رم تكليفم و مشخص مي كنم.. حرف هاي آخرم و بهش مي زنم.... ! يعني خودش چي مي خواد بگه..؟؟ نمي دونستم چي كار كنم.. بايد مي رفتم..؟؟ ---------------------------------------------------------------------------- در يك تصميم آني بلند شدم و به اتاق رفتم.. پاورچين پاورچين به سمت وسايلم رفتم.. شلوار جين لوله تفنگي سرمعه اي مو همراه با يكي از تيشرت هايي كه همينجا خريده بودم و برداشتم ! تي شرت سفيد بود و جلوش سه دكمه.. پشتش هم بزرگ پرچم آ.مر.يكا داشت.. بهترين فرصت بود كه به تن كنم ! كيف سفيد ِ بزرگم و برداشتم و از اتاق بيرون اومدم.. زود لباس عوض كردم و موهام و بالا سرم بستم.. تنها يه ريمل زدم و يه برق لب.. عطر به خودم پاشيدم و عينك آفتابي مو بالا سرم گذاشتم و راهي شدم ! دم در ايستادم.. بقيه حتما نگران مي شدن..!! زود تو كيف ِ بزرگ و شولوغم دنبال كاغذ گشتم.. همش مي ترسيدم يكي بيدار شه و مچم و بگيره.. با دست هاي لرزون تند تند و بي فكر نوشتم : من رفتم بيرون.. مكاني كه همين نزديكي هاست و كلي با خانواده ام باهاش خاطره داشتم.. ببخشيد ! اما مي خوام كه تنها باشم !! نگران من نباشيد..من اينجا رو به خوبي شهر خودمون بلدم.. زود بر مي گردم.. ! دليار.. نامه رو روي اُپن گذاشتم.. زير لب تند تند از مامان و بابا عذر خواهي كردم.. مي دونستم كه مامان الان از دست من كلافه ست.. !!! اما من بايد مي ديدمش.. سريع بادي سفيدم و به پا كردم و خارج شدم.. نگاهي به ساعت مچيم انداختم.. 10 دقيقه به 9 بود !! من داشتم چي كار مي كردم..؟؟؟ با قدم هاي بزرگ تند تند از خونه فاصله گرفتم.. امكان داشت عمه نسرين اينا من و ببينن ! همانطور كه مي رفتم شماره ي سپهر و گرفتم ؛ بعد از چندين بوق با صداي خواب آلود جواب داد : جانم.. ؟؟ چي شده..؟؟ نفس لرزاني كشيدم و گفتم : من بيرونم.. مگه نمي خواستي من و ببيني؟؟بيا.. !!! صداش بلند تر شد : كجا هستي..؟؟ كلافه گفتم : بيرون.. نزديكي هاي خونه ! - پس چرا خبر ندادي تا من بيام اونجا منتظرت بمونم..؟؟ - اومدنم يهو شد.. - نچ.. بايد قبلش بهم مي گفتي ! حالا مي خواي تنها چي كار كني..؟ تا من آماده شم و بيام نيم ساعت طول ميكشه..!! با داد گفتم : نيم ساعت..؟؟ يكي مياد من و اينجا مي بينه.. پس من بر مي گردم خونه. .. زود گفت : نه... خب.. زود گفتم : كجا هستي..؟؟ بگو من بيام..؟؟ متعجب گفت : تو..؟؟ چطوري مي خواي بياي؟؟ - به راحتي ! با تاكسي.. اسم هتل و بگو.. - آخه... - وسط حرفش پريدم و گفتم : پس برگردم خونه ديگه؟؟؟ نفسش و با حرص بيرون داد و گفت : از دست تو.. بيا هتل ِ (...) ! - باشه.. الان راه مي افتم.. تا ميام آماده باش ! - باشه.. مواظب باش.. - باشه.. خداحافظ.. - ميگم دليار..؟؟1- بله..؟؟ - بمون من الان زود ميام.. - سپهر داري عصبيم مي كني ها.. تا تو بياي طول ميكشه! من زياد وقت ندارم.. من زودتر مي رسم ! اومدم.. و قطع كردم و رفتم تا تاكسي بگيرم ! -------------------------------------------------------------------------- با رسيدنم به هتل از دور ديدمش.. اي جانــــم ! چه خوشگل خوشتيپ شده بود.. شلوار كتان سفيد همراه با يه تي شرت يقه دار سفيد كه دو خط موازي پهن سبز و زرد رو سينه داشت " به تن كرده بود.. موهاي خيس و ژل خوردشم به سمت بالا حالت داده بود.. فقط اون عينك آفتابي پهن لعنتي داشت اعصابم و خورد مي كرد !! از تاكسي پياده شدم و به سمتش رفتم.. با ديدنم چند قدم جلو اومد.. !! به به چه عطري... دستام و به هم قلاب كردم و گفتم : سلام.. عينكش و برداشت و با نگاه عصبي به من زل زد.. منم زل زدم بهش.. بازوم و گرفت و در حالي كه پشت سرش مي كشيد گفت : بيا.. و به سمت نيمكت هايي كه در فضاي سبز هتل بود بــُـرد ! بي حرف دنبالش رفتم.. من و رو نيمكت نشوند و غريد : اين مسخره بازي ها چيه راه انداختي..؟؟ تمام هيكلش رو من سايه انداخته بود و از نظر من فضاي رعب انگيزي بود.. با اين حال محكم گفتم : اگه مي خواي دعوا بگيري من برم.. گفتي مي خواي حرف بزني ! مي خواي تموم كني.. منم واسه همين اومدم.. !! كلافه و عصبي نگاهم مي كرد .. دست به كمر د و گفت : به جاي اين بازي ها بگو از چي ناراحتي..؟؟ چي شده كه اينطوري مي كني....؟؟ نور خورشيد مستقيم تو چشمم بود.. عينكم و از بالا سرم رو چشمم كشيدم و گفتم : چرا فكر مي كني من ناراحت يا دلخورم..؟؟ - چون بعد از اون روز لعنتي.. بعد از اينكه صداي اون دختره آذين و شنيدي اين بازي ها رو راه انداختي.. ! كلافه گفتم : بازي چيه سپهر .. اين كه تو بهش ميگي بازي زندگيمه.. آينده ي منه.. اين رابطه و دوستيمون آخرش به كجا مي رسه.. ؟؟ كه چي بشه.. تازه اگه تو اين مدت كسي نفهميده باشه و نفهمه.. - پس بگو ! تو از حرف ديگرون ترسيدي.. - سپهر.. من حتي روم نميشه تو چشماي عمو نگاه كنم.. اين يه نوع خيانته.. ما تو خونه ش روابط پنهاني داريم و جلو روش يه جور ديگه رفتار مي كنيم.. كلافه روش و به سمت ديگه برگردوند و پيشونيش و چين داد و غريد : عذاب وجدان به من نده.. آروم گفتم : ولي اين واقعيته.. من خجالت مي كشم !به سمتم برشگت و گفت : دوست داشتن كه خجالت نداره.. .. !!! گفتم : سپهر.. آخرش كه چي؟؟ دست آورد و عينك و از رو چشمم بالا داد و گفت : مي خوام چشمات و ببينم.. و عينك خودش و هم از رو چشمش برداشت.. كلافه گفتم : آخر اين قايم موشك بازيا و اين كارا چي ميشه..؟؟ همانطور نگاهم كرد.. منم منتظر نگاهش كردم.. عاقبت دهان باز كرد و گفت : آخر همه دوستي ها چي ميشه..؟؟؟ نيم نگاهي به اطراف انداختم و گفتم : هيچي .. به هم مي خوره ! كات ميشه.. پوزخندي زد و همانطور كه به من زل زده بود گفت : خيلي هاشون هم به هم ميرسن.. حرفش تو گوشم زنگ زد.. به هم ميرسن؟؟ يعني.. ؟؟ گفتم : منظورت و نمي فهمم.. نگاهش و به پشت سرم دوخت و گفت : چرا مي فهمي.... در سكوت نگاهش كردم !! ----------------------------------------------------------- 

roman رمان دليار (17)
roman رمان دليار (17)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
ترانه كودكانه - دماغ آدم برفي

ترانه كودكانه - دماغ آدم برفي

يك نفر دماغم را
پس بگيرد از خرگوش
هر چه من به او گفتم
او نكرد آخر گوش

 

جست زد دماغم را
كند و ناقلا در رفت
گاز زد نوكش را خورد
وقتي آن طرف تر رفت

 

نه ، نه من نمي خواهم
آن دماغ را ديگر
يك هويج خوشمزه
مي شود دماغ آخر ؟

شاعر : محمد حسن حسيني
تصويرگر : علي مفاخري
از كتاب يك قطره فيل

 

 

 

 

 

+ متاسفانه سايت پرشن گيگ سايت آپلودي تصاوير اين روزها انگار دچار مشكل شده . به همين دليل دوستان تصاوير وبلاگ را به صورت بسته مشاهده مي كنند . اميدوارم مشكل به زودي برطرف بشه . البته لازم به ذكر است كه عدم نمايش تصاوير به صورت لحظه اي است . لطفا چند دقيقه ديگر مجددا صفحه وبلاگ را باز كتيد .

 



ترانه كودكانه - دماغ آدم برفي
ترانه كودكانه - دماغ آدم برفي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
شكلكهاي حروف متحرك خوني

شكلكهاي حروف متحرك خوني

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net كليك كنيد        



شكلكهاي حروف متحرك خوني
شكلكهاي حروف متحرك خوني
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
roman حس پايدار (6)

roman حس پايدار (6)

 

 

 

منم يه كم فكر كردم ديدم اين بهتر از كار قبليمونه

-باشه!بد فكري هم نيست...!

اون شب كه وقت نبود. خسته و كوفته از شيطنت وحشتناكي كه دوتايي كرده بوديم باهم خدافظي كرديم و رفتيم سمت خونه.

من رسيدم نزديك خونه كه يهو ديدم امير و يه گروه 7-8 نفري پسر روبروي در خونمون وايسادن! نميدونستم چيكار كنم.چون هرجوري ميرفتم و هركاري ميكردم منو ميديدن و اونوقت بايد با طلوع خورشيد و صبح فردا خدافظي ميكردم!شانسم زد و خواستگار فاطمه اون اطراف بود.اسمش هست مجتبي.رفتم سمتش :

- آقا مجتبي دستم به شلورات! بيا منو ببر خونمون ! اون پسرا ميخوان منو بخورن!خير از جوونيت ببيني بيا يه بچه رو به خونواده ي چشم انتظارش برسون!

مجتبي يه خورده نگام كرد و با خنده اي كه از ننه من غريبم بازيم روي لبش مهمون شده بود:

-فرانك كوچولو مطمئني بازم كرم نريختي؟( با توجه به فاصله سني حدودا 12 سالمون من رو بچه فرض ميكرد)

اين از كجا فهميد يعني؟!يه نگاه به شلوار در حال افتادنش كردم :

-تو فاطمه رو ميخواستي ديگه؟ديگه نخواه!خب؟برو با اين شلوار زپرتيت!

مجتبي نيششو بست

-باشه بيا ميبرمت ردت ميكنم.

نزديك خونه كه شديم مجتبي رو فرستادم سرشونو گرم  كنه و خودم درو بازكردم برم توي پاركينگ كه يكي  از پشت يقمو گرفت. برگشتم:

- يـــــــا خـــــــــدا!اميره!

 توي دلم گفتم اگه به خودت نجنبي فرانك، كتكه رو خوردي. بهش لبخند زدم. با تعجب نگام كرد. دستش كه شل شد يهو پريدم توي پاركينگ و درو روي دستش بستم.

-خدايا توبه!فكر كنم انگشتش شكست!

 

دفترو بستم.اوف! من چرا هرچي فكر ميكنم از كاري كه كردم خجالت نميكشم؟ بيشترم نيشم شل ميشه! همونجوري كه پامو كه روي ديوار خشك شده بلند ميكنم و يه كم دوچرخه ميزنم روي هوا.ياد اون موقع ميفتم. با اينكه 4-5 سال گذشته ولي دقيق يادمه و نيازي نيست دوباره دفترو بخونم.

بعد از بستن در روي دست امير، رفتم توي پاركينگ ساختمون. ساختمون ما يه پاركينگ كوچيك به اندازه ي 4 تا ماشين داره كه راه داره به حياط.انباريهامون هم حد فاصل پاركينگ و  حياط، دقيق زير ساختمون و پشت راه پله ي منتهي به طبقات بالا قرار دارن.توي حياط هم 7-8 تا ماشين جا ميشه.اون وسطاش هم جا هست واسه بازي دختربچه هاي ساختمون. وسط حياط هم ، يه كمي فرورفتگي داره. نماينده ساختمونمون ميگه مثل اينكه چاه پر شده.من كه چيزي نميخورم!كار بقيس!

اول رفتم سمت شير آب توي پاركينگ كه يه حوض كوچولو هم زيرش هست و كفشامو درآوردم و آب رو باز كردم و پاهامو با لذت فرو كردم توي اون حوض كوچولوئه.بعد كفشامو نصفه و نيمه پام كردم و پله ها رو دوتا يكي و چهارتا دوتا و لخ لخ كنان رفتم بالا. ما طبقه سوميم.يعني طبقه آخر.اگه بخوايم پاركينگ رو هم حساب كنيم ميشه طبقه چهارم.تازه آسانسور هم نداريم.خونه هم انقدر بي كلاس؟!!!!

رسيدم پشت در.درمون قهوه اي سوخته س و چشمي داره هم قد خودم!سرمو طبق معمول چسبوندم به درو گوش دادم ببينم صدايي مياد يا نه؟ عادت دارم وقتي سكوت باشه يه عالمه زنگ ميزنم  تا اگه كسي خوابيده باشه بيدار بشه! كلا اينطور آدم مردم آزاري ام!

وقتي ديدم صدايي نمياد شروع كردم به مشت و لگد زدن به در و همزمان زنگ ميزدم مثل بوق بوق ماشين عروس.

-عروس كه نشديم لااقل بوق بوق كنيم يه كم كه حسرت به دل از دنيا نريم.

زبونمو هم درآورده بودم كه هر كي از توي چشمي نگاه كرد ببينه!

يهو در خونه باز شد و من چون چسبيده بودم بهش پرتاب شدم تو.سرمو كه بلند كردم ديدم بابام وايساده جلوي من .صورتشم سرخه.نفهميدم از خنده س يا عصبانيت.فكر كردم شايد خواب بوده عصباني شده.واسه همين درحال شوت كردن كتوني هاي خوشگل مشكيم كه دقيقا شكل كتوني قرمز قبلياس و فقط رنگش فرق ميكنه شروع كردم به حرف زدن و درواقع چرت و پرت گفتن:

-چته جيگر؟چرا برزخي؟

همون لحظه صداي موسيقي بلندي از خونه ي همسايه اومد يه نگاه دوباره به چشماي بابا كردم و با يه لبخند بانمك :

-بيا با اين آهنگ 6و8 برقصيم حالت مياد سرجاش.

هي ديدم ابرو ميندازه بالا.بلند شدم شروع كردم  به خوندن و رقصيدن و بشكن زدن در همون حالت هم داشتم برميگشتم سمت پذيرايي:

- ابرو ميندازي بالا بالا، ميدونم سرت شلوغه حالا...

يهو تا برگشتم ديدم چند تا مرد و زن نشستن روي مبل و با بهت دارن به من و بابا نگاه ميكنن!زنا هاشونم همه چادري!خشك شدم يعني ! ولي از تك و تا نيفتادم نيشم شل شد ولي سعي كردم مظلومانه سلام كنم.

-سلام!

بعد سرمو انداختم پايين و زير چشمي نگاشون كردم كه ديدم لنگه كفشم دست يه آقائه بود كه روي مبل سه نفره ي روبرو نشسته بود.يهو گفتم:

-اِ كفشم!

مرده كه كت و شلواري بود باخنده بلند شد و اومد سمتم و گفت:

-آره بابا جون كفشت! زدي تو كله ي تاس ما!

راست ميگفت جلوي سرش خالي بود.منم واسه اينكه حرفي زده باشم سرمو انداختم عقب و با اعتماد به نفسي كه نميدونم هميشه موقع خراب كاري دقيقا از كجا ميارمش گفتم:

-نه باو! خيلي هم تاس نيستي فقط يه كم كچلي!

مرده سرخ شد!

پوف!خب خفه شو فرانك! مگه مجبوري نظر بدي؟خودش كه گفت تاسه تو چرا ادامه ميدي خب؟

بابام مثلا صميمانه ، ولي محكم زد توي كمرم كه با صورت رفتم توي شكم مرده!

- آقاي سيدي اين ته تغاري من خيلي شوخه!

از توي شكم مرده كه در اومدم رو به بابام كردم:

-ببين ميتوني دماغ گنده ي منو از اينم گنده تر كني؟ خداييش دماغم خيلي درد گرفت!

و يه چشم غره رفتم به مرده كه داشت ميخنديد و بعد چشمم خورد به ميز وسط اتاق كه روش پر از شيريني و نون خامه اي بود.منم كه عاشق نون خامه اي! سريع رفتم و درحالي كه يه سلام سرسري ميدادم چهار تا نون خامه اي كه از بقيه بزرگتر بودن ورداشتم و دوتاشو فرو بردم توي دهنم و ديدم  يه  خانوم  چادري كه كنار مامانم  كه از خنده ولو شده بود ، روي مبل دونفره نشسته و خيلي نميدونم چجوري نگاه ميكنه.اين كه ميگم نميدونم چجوري چون معني نگاشو نفهميدم.با دهن پر سلام كردم.البته دهنمو كه باز نكردم و فقط سرمو تكون دادم و برگشتم سمت اتاق ها و آشپرخونه رو نگاه كردم.

بذار اينجوري خونه رو توصيف كنم:

 از در كه وارد خونه ميشي يه راهروي باريك جلوته كه سمت چپ، در دستشويي و سمت راست، پايين روي زمين جاكفشي چوبي كرم رنگه.بالاي جاكفشي هم يه رخت آويز به ديوار نصب شده كه جوراب صورتي من روشه همراه چادر ِ دم ِ دري مامانم. روي جاكفشي هم يه لنگه از دمپايي بنفش هاي من ِ و اون يكي لنگش لابد توي جاكفشي بايد باشه.شايدم سوسك باهاش كشتن و طبق معمول توي دستشويي انداختن كه من برم خودم بشورم!

از راهروي كوچيك كه ميگذري پذيرايي 30 متري خونس و دقيقا روبروي در بيرون، مبل سه نفره ي كرم/قهوه اي قرار داره و كنارش ، تكيه داده به ديوار سمت راست،يه مبل دونفره  و يه مبل يه نفره س.يه ميز عسلي كوچيك هم كنارشونه كه روش گلدون گل تزئيني نسبتا كوچيك ِ بنفش/ سفيد گذاشتيم.قبلا توش گندم خشك شده بود ولي الان نيست چون من هربار رفتم و اومدم خوردمشون!ميخواستم مطمئن بشم گندم واقعين!چه كنيم ديگه؟گاويم واسه خودمون!

كنار مبل سه نفره، يه مبل يه نفره هست و يه ميز عسلي متوسط كه روي اون هم هميشه يه قندون شيشه اي كه دورش طلايي رنگه، مامانم ميذاره.اونم هميشه خاليه چون من عادت دارم قند ميذارم لاي آدامسم و ميخورم چون شيريني آدامس كه ميره دلم نمياد بندازمش دور.كلا هميشه شيرين كامم!

كنار اين ميز عسلي يه درختچه مصنوعي خيلي گنده هست كه شوهرخالم وقتي تازه اومده بوديم اين خونه، بار اول به عنوان چشم روشني  برامون آورده بود. خوشگله  ولي من عادت دارم هميشه شال هامو ميذارم روش.نميدونم.خوشم مياد خب!آخه ارتفاعش زياده.

شوهر خالم مبل و فرش و پارچه و درختچه تزئيني ميفروشه.قراره حالا بعدا يه درختچه مصنوعي ديگه برامون بياره و اين يكي رو ببره نميدونم چيكارش كنه.كنار اين درختچه مصنوعي گنده، اوپن آشپزخونس كه روي اوپن هم يه گلدون گل مصنوعي گذاشتيم.بالاشم يه پرده ي تزئيني كرم/قهوه اي زديم كه توي آشپزخونه ديده نشه.چون معمولا بهم ريختس خصوصا روزهايي كه من خونه هستم.

وسط پذيرايي دوتا فرش 9 متري  كرم/قهوه اي هم گذاشتيم ولي اطرافش خاليه.روبروي مبل سه نفره هم بوفه ي شكلاتي رنگ هست كه سه قسمته.قسمت بالاش قاب عكس هاي خيلي خوشگل كه همش هم عكس هاي روميناس به همراه يه ساعت كه شكل قاب عكسه و يه سبد گل رز مصنوعي كه هنر دست فاطمه س گذاشتيم.قبلا فاطمه كلاس گل سازي ميرفت آخه.اين قشنگترين كارشه.

قسمت وسط ، تلويزيون رو گذاشتيم و قسمت پايين ظرف هاي كريستال خيلي خيلي شيك و خوشگل.البته ست كامل نيستن چون من چند تاشو شكوندم قبلا.كرم توي وجود من غليان ميكنه!

سمت چپ آشپزخونه يه راهرو  هست كه تهش كامپيوتر و ميزش رو گذاشتيم روي ميزش هم تلفن،سمت چپ قرار داره.كامپيوتر جلوي چشمِ ديگه كه مامانم دم به ديقه چك كنه ببينه دارم چيكار ميكنم.

كنار ميز كامپيوتر،يعني سمت چپش دوتا اتاق خوابهاس.من و فريال توي يه اتاق ميخوابيم.يه اتاق هم مال مامان و باباست.فاطمه هم آبش با من توي يه جوب نميره شب مياد توي پذيرايي ميخوابه.خاطره ي خوبي از كنار من خوابيدن نداره!نميدونم چيكارش كردم كه حاظره شب توي پذيرايي و وسط رفت و آمدهاي احتمالي ما و به خصوص فريال از اتاق به دستشويي بخوابه !اصلا يادم نمياد!

 

 

 

 

 

 



roman حس پايدار (6)
roman حس پايدار (6)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com نظرات (0)
 
CopyRight © http://doctor111.zaminblog.com
دستبند زنانه طرح عقیق
کارتون کامل بره ناقلا
کارتون آنشرلی با موهای قرمز
روغن شتر مرغ (پوستی)