roman حس پايدار (6)
منم يه كم فكر كردم ديدم اين بهتر از كار قبليمونه
-باشه!بد فكري هم نيست...!
اون شب كه وقت نبود. خسته و كوفته از شيطنت وحشتناكي كه دوتايي كرده بوديم باهم خدافظي كرديم و رفتيم سمت خونه.
من رسيدم نزديك خونه كه يهو ديدم امير و يه گروه 7-8 نفري پسر روبروي در خونمون وايسادن! نميدونستم چيكار كنم.چون هرجوري ميرفتم و هركاري ميكردم منو ميديدن و اونوقت بايد با طلوع خورشيد و صبح فردا خدافظي ميكردم!شانسم زد و خواستگار فاطمه اون اطراف بود.اسمش هست مجتبي.رفتم سمتش :
- آقا مجتبي دستم به شلورات! بيا منو ببر خونمون ! اون پسرا ميخوان منو بخورن!خير از جوونيت ببيني بيا يه بچه رو به خونواده ي چشم انتظارش برسون!
مجتبي يه خورده نگام كرد و با خنده اي كه از ننه من غريبم بازيم روي لبش مهمون شده بود:
-فرانك كوچولو مطمئني بازم كرم نريختي؟( با توجه به فاصله سني حدودا 12 سالمون من رو بچه فرض ميكرد)
اين از كجا فهميد يعني؟!يه نگاه به شلوار در حال افتادنش كردم :
-تو فاطمه رو ميخواستي ديگه؟ديگه نخواه!خب؟برو با اين شلوار زپرتيت!
مجتبي نيششو بست
-باشه بيا ميبرمت ردت ميكنم.
نزديك خونه كه شديم مجتبي رو فرستادم سرشونو گرم كنه و خودم درو بازكردم برم توي پاركينگ كه يكي از پشت يقمو گرفت. برگشتم:
- يـــــــا خـــــــــدا!اميره!
توي دلم گفتم اگه به خودت نجنبي فرانك، كتكه رو خوردي. بهش لبخند زدم. با تعجب نگام كرد. دستش كه شل شد يهو پريدم توي پاركينگ و درو روي دستش بستم.
-خدايا توبه!فكر كنم انگشتش شكست!
دفترو بستم.اوف! من چرا هرچي فكر ميكنم از كاري كه كردم خجالت نميكشم؟ بيشترم نيشم شل ميشه! همونجوري كه پامو كه روي ديوار خشك شده بلند ميكنم و يه كم دوچرخه ميزنم روي هوا.ياد اون موقع ميفتم. با اينكه 4-5 سال گذشته ولي دقيق يادمه و نيازي نيست دوباره دفترو بخونم.
بعد از بستن در روي دست امير، رفتم توي پاركينگ ساختمون. ساختمون ما يه پاركينگ كوچيك به اندازه ي 4 تا ماشين داره كه راه داره به حياط.انباريهامون هم حد فاصل پاركينگ و حياط، دقيق زير ساختمون و پشت راه پله ي منتهي به طبقات بالا قرار دارن.توي حياط هم 7-8 تا ماشين جا ميشه.اون وسطاش هم جا هست واسه بازي دختربچه هاي ساختمون. وسط حياط هم ، يه كمي فرورفتگي داره. نماينده ساختمونمون ميگه مثل اينكه چاه پر شده.من كه چيزي نميخورم!كار بقيس!
اول رفتم سمت شير آب توي پاركينگ كه يه حوض كوچولو هم زيرش هست و كفشامو درآوردم و آب رو باز كردم و پاهامو با لذت فرو كردم توي اون حوض كوچولوئه.بعد كفشامو نصفه و نيمه پام كردم و پله ها رو دوتا يكي و چهارتا دوتا و لخ لخ كنان رفتم بالا. ما طبقه سوميم.يعني طبقه آخر.اگه بخوايم پاركينگ رو هم حساب كنيم ميشه طبقه چهارم.تازه آسانسور هم نداريم.خونه هم انقدر بي كلاس؟!!!!
رسيدم پشت در.درمون قهوه اي سوخته س و چشمي داره هم قد خودم!سرمو طبق معمول چسبوندم به درو گوش دادم ببينم صدايي مياد يا نه؟ عادت دارم وقتي سكوت باشه يه عالمه زنگ ميزنم تا اگه كسي خوابيده باشه بيدار بشه! كلا اينطور آدم مردم آزاري ام!
وقتي ديدم صدايي نمياد شروع كردم به مشت و لگد زدن به در و همزمان زنگ ميزدم مثل بوق بوق ماشين عروس.
-عروس كه نشديم لااقل بوق بوق كنيم يه كم كه حسرت به دل از دنيا نريم.
زبونمو هم درآورده بودم كه هر كي از توي چشمي نگاه كرد ببينه!
يهو در خونه باز شد و من چون چسبيده بودم بهش پرتاب شدم تو.سرمو كه بلند كردم ديدم بابام وايساده جلوي من .صورتشم سرخه.نفهميدم از خنده س يا عصبانيت.فكر كردم شايد خواب بوده عصباني شده.واسه همين درحال شوت كردن كتوني هاي خوشگل مشكيم كه دقيقا شكل كتوني قرمز قبلياس و فقط رنگش فرق ميكنه شروع كردم به حرف زدن و درواقع چرت و پرت گفتن:
-چته جيگر؟چرا برزخي؟
همون لحظه صداي موسيقي بلندي از خونه ي همسايه اومد يه نگاه دوباره به چشماي بابا كردم و با يه لبخند بانمك :
-بيا با اين آهنگ 6و8 برقصيم حالت مياد سرجاش.
هي ديدم ابرو ميندازه بالا.بلند شدم شروع كردم به خوندن و رقصيدن و بشكن زدن در همون حالت هم داشتم برميگشتم سمت پذيرايي:
- ابرو ميندازي بالا بالا، ميدونم سرت شلوغه حالا...
يهو تا برگشتم ديدم چند تا مرد و زن نشستن روي مبل و با بهت دارن به من و بابا نگاه ميكنن!زنا هاشونم همه چادري!خشك شدم يعني ! ولي از تك و تا نيفتادم نيشم شل شد ولي سعي كردم مظلومانه سلام كنم.
-سلام!
بعد سرمو انداختم پايين و زير چشمي نگاشون كردم كه ديدم لنگه كفشم دست يه آقائه بود كه روي مبل سه نفره ي روبرو نشسته بود.يهو گفتم:
-اِ كفشم!
مرده كه كت و شلواري بود باخنده بلند شد و اومد سمتم و گفت:
-آره بابا جون كفشت! زدي تو كله ي تاس ما!
راست ميگفت جلوي سرش خالي بود.منم واسه اينكه حرفي زده باشم سرمو انداختم عقب و با اعتماد به نفسي كه نميدونم هميشه موقع خراب كاري دقيقا از كجا ميارمش گفتم:
-نه باو! خيلي هم تاس نيستي فقط يه كم كچلي!
مرده سرخ شد!
پوف!خب خفه شو فرانك! مگه مجبوري نظر بدي؟خودش كه گفت تاسه تو چرا ادامه ميدي خب؟
بابام مثلا صميمانه ، ولي محكم زد توي كمرم كه با صورت رفتم توي شكم مرده!
- آقاي سيدي اين ته تغاري من خيلي شوخه!
از توي شكم مرده كه در اومدم رو به بابام كردم:
-ببين ميتوني دماغ گنده ي منو از اينم گنده تر كني؟ خداييش دماغم خيلي درد گرفت!
و يه چشم غره رفتم به مرده كه داشت ميخنديد و بعد چشمم خورد به ميز وسط اتاق كه روش پر از شيريني و نون خامه اي بود.منم كه عاشق نون خامه اي! سريع رفتم و درحالي كه يه سلام سرسري ميدادم چهار تا نون خامه اي كه از بقيه بزرگتر بودن ورداشتم و دوتاشو فرو بردم توي دهنم و ديدم يه خانوم چادري كه كنار مامانم كه از خنده ولو شده بود ، روي مبل دونفره نشسته و خيلي نميدونم چجوري نگاه ميكنه.اين كه ميگم نميدونم چجوري چون معني نگاشو نفهميدم.با دهن پر سلام كردم.البته دهنمو كه باز نكردم و فقط سرمو تكون دادم و برگشتم سمت اتاق ها و آشپرخونه رو نگاه كردم.
بذار اينجوري خونه رو توصيف كنم:
از در كه وارد خونه ميشي يه راهروي باريك جلوته كه سمت چپ، در دستشويي و سمت راست، پايين روي زمين جاكفشي چوبي كرم رنگه.بالاي جاكفشي هم يه رخت آويز به ديوار نصب شده كه جوراب صورتي من روشه همراه چادر ِ دم ِ دري مامانم. روي جاكفشي هم يه لنگه از دمپايي بنفش هاي من ِ و اون يكي لنگش لابد توي جاكفشي بايد باشه.شايدم سوسك باهاش كشتن و طبق معمول توي دستشويي انداختن كه من برم خودم بشورم!
از راهروي كوچيك كه ميگذري پذيرايي 30 متري خونس و دقيقا روبروي در بيرون، مبل سه نفره ي كرم/قهوه اي قرار داره و كنارش ، تكيه داده به ديوار سمت راست،يه مبل دونفره و يه مبل يه نفره س.يه ميز عسلي كوچيك هم كنارشونه كه روش گلدون گل تزئيني نسبتا كوچيك ِ بنفش/ سفيد گذاشتيم.قبلا توش گندم خشك شده بود ولي الان نيست چون من هربار رفتم و اومدم خوردمشون!ميخواستم مطمئن بشم گندم واقعين!چه كنيم ديگه؟گاويم واسه خودمون!
كنار مبل سه نفره، يه مبل يه نفره هست و يه ميز عسلي متوسط كه روي اون هم هميشه يه قندون شيشه اي كه دورش طلايي رنگه، مامانم ميذاره.اونم هميشه خاليه چون من عادت دارم قند ميذارم لاي آدامسم و ميخورم چون شيريني آدامس كه ميره دلم نمياد بندازمش دور.كلا هميشه شيرين كامم!
كنار اين ميز عسلي يه درختچه مصنوعي خيلي گنده هست كه شوهرخالم وقتي تازه اومده بوديم اين خونه، بار اول به عنوان چشم روشني برامون آورده بود. خوشگله ولي من عادت دارم هميشه شال هامو ميذارم روش.نميدونم.خوشم مياد خب!آخه ارتفاعش زياده.
شوهر خالم مبل و فرش و پارچه و درختچه تزئيني ميفروشه.قراره حالا بعدا يه درختچه مصنوعي ديگه برامون بياره و اين يكي رو ببره نميدونم چيكارش كنه.كنار اين درختچه مصنوعي گنده، اوپن آشپزخونس كه روي اوپن هم يه گلدون گل مصنوعي گذاشتيم.بالاشم يه پرده ي تزئيني كرم/قهوه اي زديم كه توي آشپزخونه ديده نشه.چون معمولا بهم ريختس خصوصا روزهايي كه من خونه هستم.
وسط پذيرايي دوتا فرش 9 متري كرم/قهوه اي هم گذاشتيم ولي اطرافش خاليه.روبروي مبل سه نفره هم بوفه ي شكلاتي رنگ هست كه سه قسمته.قسمت بالاش قاب عكس هاي خيلي خوشگل كه همش هم عكس هاي روميناس به همراه يه ساعت كه شكل قاب عكسه و يه سبد گل رز مصنوعي كه هنر دست فاطمه س گذاشتيم.قبلا فاطمه كلاس گل سازي ميرفت آخه.اين قشنگترين كارشه.
قسمت وسط ، تلويزيون رو گذاشتيم و قسمت پايين ظرف هاي كريستال خيلي خيلي شيك و خوشگل.البته ست كامل نيستن چون من چند تاشو شكوندم قبلا.كرم توي وجود من غليان ميكنه!
سمت چپ آشپزخونه يه راهرو هست كه تهش كامپيوتر و ميزش رو گذاشتيم روي ميزش هم تلفن،سمت چپ قرار داره.كامپيوتر جلوي چشمِ ديگه كه مامانم دم به ديقه چك كنه ببينه دارم چيكار ميكنم.
كنار ميز كامپيوتر،يعني سمت چپش دوتا اتاق خوابهاس.من و فريال توي يه اتاق ميخوابيم.يه اتاق هم مال مامان و باباست.فاطمه هم آبش با من توي يه جوب نميره شب مياد توي پذيرايي ميخوابه.خاطره ي خوبي از كنار من خوابيدن نداره!نميدونم چيكارش كردم كه حاظره شب توي پذيرايي و وسط رفت و آمدهاي احتمالي ما و به خصوص فريال از اتاق به دستشويي بخوابه !اصلا يادم نمياد!
roman حس پايدار (6) roman حس پايدار (6)
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: doctor111.tabib24.com
نظرات (0)
|